ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١٢٥ - رواياتى در ذيل آيه ذلك بأن منهم قسيسين و نزول آن در شان نصاراى حبشه و داستان نجاشى
كه اگر اذن دهى اولياى خدا در آيند، نجاشى گفت بگذار تا در آيند، مرحبا بر اولياى خدا!، وقتى وارد شدند سلام كردند، مشركين از باب طعن روى به نجاشى كرده و گفتند: پادشاها! نگفتيم كه ما از دوستى و دولت خواهى به خدمت آمدهايم؟ مىبينى چگونه تحيت و درود مخصوص شاه را گذاشته و بجاى آن سلام كردند؟ نجاشى پرسيد چرا درود مخصوص مرا نگفتيد و سلام كرديد؟! گفتند ما تو را به درود اهل بهشت و فرشتگان خدا درود گفتيم، نجاشى پرسيد پيشواى شما در باره مسيح و مادرش چه مىگويد؟ گفتند مىگويد بنده خدا و رسول اوست، كلمهايست از خدا، و روحى است از او كه خدا او را در رحم مريم انداخته و از او متولدش كرد، و در باره مريم مىگويد: دختر بكر و پاكيزهايست كه ترك ازدواج نموده و به ياد خدا دل از هر چيز كنده است.
ابن عباس مىگويد: وقتى نجاشى اين را شنيد چوبى از زمين برداشته و سپس گفت:
عيسى و مادرش بقدر اين چوب بيش از آنچه پيشواى شما گفته نيستند، مشركين را اين كلام خوش نيامد، و از شنيدن آن رويها ترش كردند، سپس نجاشى پرسيد آيا از حرفهايى كه به شما نازل شده چيزى از حفظ داريد؟ گفتند: آرى گفت: بخوانيد، اصحاب شروع كردند به خواندن كلام اللَّه مجيد در حالى كه از همه طرف كشيشان و راهبان و ساير بزرگان نصارا حضور داشته و گوش مىدادند، هر يك آيه كه خوانده مىشد حقيقتى تازه براى آنان مكشوف گشته و اشكهايشان فرو مىريخت. و آيه شريفه(ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ) حكايت مىكند حالت آن روز كشيشان را[١].
مؤلف: قمى در تفسير خود روايت مفصلى راجع به اين داستان نقل مىكند كه در آخر آن دارد كه كشيشان به حبشه برگشته و آياتى را كه رسول اللَّه ٦ براى آنها تلاوت كرده بود براى نجاشى و كشيشان خواندند، و همگى از شنيدن آن به گريه در آمدند، نجاشى پنهان از اهل حبشه اسلام را قبول نمود و چون از مردم بر جان خود مىترسيد تصميم گرفت از حبشه بيرون رفته و خود را به رسول اللَّه ٦ برساند، اسباب سفر را فراهم نمود و حركت كرد، ليكن در راه وقتى كه از درياى احمر گذشت از دنيا رحلت نمود (تا آخر حديث)[٢].
[١] در المنثور ج ٢ ص ٣٠١.
[٢] تفسير قمى ج ١ ص ١٧٦- ١٧٩.