گفتار معصومين( ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣٠
مىخواند. راوى اين حديث مىگويد: از خواندن اين آيه دانستيم كه امام در نظر ندارد كه برخورد تندى با او كند. هنگامى كه به در خانه او رسيدند، حضرت از پشت در صدا زد، فرمود: بگوييد: على بن الحسين است. هنگامى كه آن مرد متوجّه شد كه امام با جماعتى در خانه او آمدند، وحشت كرد و خود را براى شرّ و ناراحتى آماده كرد، هنگامى كه حضرت او را ديد فرمود: اى برادر تو نزد ما آمدى و چنين و چنان گفتى، هرگاه بدىهايى كه به من نسبت دادى راست باشد از خدا مىخواهم كه مرا بيامرزد، و اگر دروغ گفتى و تهمت زدى از خدا مىخواهم كه تو را بيامرزد. آن مرد از اين بزرگوارى و خوشرفتارى شرمنده شد پيشانى امام را بوسيد و گفت آنچه من گفتم در تو نيست، و من به اين بدىها سزاوارترم. [١]
٦. مردى از اهل شام در مدينه منزلى خريد و غالباً به مجلس امام باقر عليه السلام مىآمد و مىگفت: اشتباه نشود من به خاطر محبّت و دوستى به منزل شما نمىآيم، بلكه در روى زمين، كسى از شما اهل بيت عليهم السلام نزد من مبغوضتر نيست، و مىدانم دشمنى با شما اطاعت خدا و اطاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله است، ولى چون تو داراى فضائل و علوم مختلف همراه با فصاحت بيان هستى، از سخنانت خوشم مىآيد لذا به مجلس تو مىآيم.
امام فرمود:
«لَنْ تَخْفى عَلَى اللَّهِ خافِيَةٌ
؛ چيزى بر خدا پنهان نيست».
مدّتى گذشت، به امام خبر دادند كه مرد شامى بيمار شده، مرد شامى به بازماندگانش سفارش كرده بود، هنگامى كه من مُردم نزد محمّد بن علىالباقر عليه السلام برويد و از او بخواهيد كه بر من نماز بگذارد، و به او بگوييد كه من چنين وصيتى كردم. صبحگاهان بود كه به امام خبر دادند او از دنيا رفته و چنين وصيّتى كرده است- در حالى كه امام عليه السلام در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول تعقيب نماز صبح بود-
[١]. منتهى الآمال، ج ٢، ص ٤