مجموعه مقالات فارسي کنگره بين المللي ثقة الاسلام کليني - مجموعه مؤلفان - الصفحة ٣٧٩
٦. برترى عمل ، به نظر (كشف و شهود) و برترى انجام دادن ، به بودن كه وصف انسان متجدّد و پيامد آن ، تخريب عالم طبيعت است . [١] با اين ويژگى ها تصوير اصلى انسان در مكاتب فكرى گوناگون در مغرب زمين، با همه تفاوت هايى كه دارند، به عنوان خداى زمينى ، فاتح طبيعت و سازنده تقدير خويش و آينده تمدن است . [٢] ديدگاه هاى سنّتى درباره انسان ، همه در متن يك عالم خدامحورانه قرار مى گيرند. حال آن كه انسان گرايى ، لزوما بر انسان محورى ، بنياد شده است . [٣] بنا بر اين ، آن جماعت بشرى اى كه وصف بارزش ، عالمى واجد يك مركز الهى بود، بعد از رنسانس از سوى گونه نوين انسانى ، مورد معارضه قرار گرفت . اينك اين گونه نوين انسان ، خود را مركز موجودات مى انگارد و عالم خويش را به دايره اى بدون مركزْ تنزّل مى دهد كه اين ، خود ، پيامدهاى ويرانگرى براى ديگر نوع بشر و نظم طبيعت دارد ؛ زيرا نيك مى دانيم كه وقتى مركز دايره از ميان برود ، محيط آن نيز فرد مى ريزد . [٤] خلاصه آن كه ، آموزه هاى ناتوراليست ها و پوزيتويست ها در قرن نوزدهم ، به فرضيه انسان ابزارساز انجاميد ؛ فرضيه اى كه تفاوت ميان انسان و حيوان را فقط يك تفاوت درجه اى مى داند ، نه جوهرى و ذاتى. محو تمامىِ صفاتى كه انسان را از حيوانْ ممتاز مى كرد و از ميانْ رفتن سلسله مراتبى كه به سنجشِ فرزانگى يا غفلت، شئون آدمى را تعيين مى كرد، موجب شد كه انسان در ايدئولوژى هاى جديد ، به يكى از سوائقش تقليل يابد و اين سوائق ، قوّه
[١] همان ، ص ٢٢٨ .[٢] همان ، ص ٢٣٥ .[٣] همان ، ص ٢٣٦ .[٤] همان ، ص ٢٣٧ .