حديث پژوهى - مهريزى، مهدى - الصفحة ٣٤٢ - متن رساله
كرد: «از پاى شما». فرمود: «از پايى كه به طور سينا بالا رفته؟». عرض كرد: «از شكم شما». فرمود: «از شكمى كه از بس رياضت كشيده و علف صحرا خورده، سبزى علف، از ظاهر جسد او هويدا گشته؟».
عزرائيل متحيّرشد و رفت. پس، مراجعت نمود و عرض كرد كه: «حضرت حقّ، سلامت مىرساند كه تا خود اذن ندهى، جناب تو را قبض روح نكنم». آن حضرت، چون اين كلام را شنيد، فرمود كه: «اگر قبض روح من، موقوف به اذن من است، از نزد من برو و ديگر هرگز به نزد من ميا».
پس، عزرائيل رفت. پس، چون زمان قبض روح آن جناب رسيد، تنها روانه صحرا شد. پس ديد كه تنها شخصى در ميانه صحرا قبرى حفر مىنمايد. از او سؤال فرمود كه: «از براى كيست؟». او عرض كرد كه: «از براى ولىّاى از اولياى الهى». آن حضرت فرمود كه: «چون قبر ولى خداوند است، خوب است كه تو را اعانت در حفر آن كنم». پس چون قبر را با هم تمام كردند، آن شخصْ خواست كه برود در قبر بخوابد. آن حضرت از سبب آن سؤال كرد. جواب فرمود كه:
«از براى استعلام موافقت يا مخالفت با صاحب آن است». آن حضرت فرمود كه: «صاحب آن به چه اندام است؟». او عرض كرد كه: «به اندام شماست».
آن حضرت فرمود كه: «پس من اولايم از براى خوابيدن در آن». پس چون در آن خوابيد، حجب از چشمش برداشته شد و مقامات قدس موسوى را مشاهده نمود. سؤال كرد كه: «اينها چه مقاماند؟». او گفت كه: «اينها مقامات قدس حضرت موسى است كه اگر اذن قبض روح دهد، به آنها فائض گردد». پس آن حضرت فرمود كه: «اى كاش برادرم عزرائيل، حاضر بود تا قبض روح مرا مىكرد!». آن شخص عرض كرد كه: «منم عزرائيل!». آن حضرت فرمود كه: «تعجيل كن در قبض»؛ كه چون او خواست كه مشغول قبض شود، آن حضرت بر او نعره