حديث پژوهى - مهريزى، مهدى - الصفحة ١٧١ - نظريه اى ديگر
در فهرستنامهها ثبت شده، از حدود يكصد مورد تجاوز نمىكند؛ پس چگونه محقّقان پيشين، اصول را چهارصد گفتهاند، با آن كه تنها درباره حدود يك چهارم از آنها، اطّلاعات اوّليه در دست است؟
اين مشكل، برخى از نويسندگان و پژوهشگران را به جُستن راه حلهايى وا داشته است كه بدانها اشاره مىشود:
١. استاد سيّد محمّدحسين حسينى جلالى، تعداد چهارصد اصل را مبالغهآميز دانسته، بر اساس برخى قرائنى كه ارائه كرده، وجود تنها يكصد اصل را مىپذيرد.[١] ٢. دكتر مجيد معارف، ضمن مترادف دانستن تعابير كتاب و اصل، در عصر ائمه عليهم السلام، شناسايى چهارصد اصل را طبيعى دانسته است و شش قرينه بر ادّعاى خود، اقامه مىكند.[٢] به نظر مىرسد كه براى جُستن راه حل، بايد به تعبير تصنيف و مصنَّف، در كتب فهارسْ دقّت كرد و آن را با تعبيرهايى چون: اصل و كتاب، سنجيد تا بتوان در اين بررسى و تحليل، راه حل بهترى را بهدست آورد.
نظريهاى ديگر
آنچه در اينجا به عنوان راه حلّ سوم و يا نظريهاى نو طرح مىشود، ريشهاش در كلام همان محقّقان پيشين، يافت مىشود و تنها وجه ابداعى آن، تركيب و تحليلى جديد از آنهاست.
علّامه محمّد تقى شوشترى (م ١٤١٥ ق) بر تقابل «اصل» و «تصنيف» و عام بودن «كتاب» تأكيد مىورزد و معتقد است كه ميان كتاب و اصل، تقابلى وجود ندارد:
لا تقابل بين الكتاب والأصل؛ لقول الشيخ فى أحمد بن ميثم: «روى عن حميد بن
[١]. همان، ج ٣، ص ٢٧
[٢]. ر. ك: پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، ص ١٧٧ به بعد