دانشنامه عقايد اسلامي - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠١
بنى اميّه ، شمارى از زمامداران جائر ـ كه از يك سو ، خود را خليفه خدا و پيامبر او مى ناميدند و از سوى ديگر ، بى نهايتْ ستمگر بودند ـ ، براى توجيه بى عدالتى هاى خود ، راهى جز تحريف عدل خداوند نداشتند . طبق بررسى هاى تاريخى ، آنان با طرّاحى نقشه اى ماهرانه به وسيله شمارى عالم نما ، مسئله قضا و قدر خداوند را مطرح نمودند و چنين وانمود كردند كه هر چه در عالمْ رخ مى دهد (و از جمله آنها ، حكمرانى ستمگرانه آنان) ، به تقدير خدا و مورد خشنودى اوست و بنا بر اين ، مردم بايد از حكومت ستمگران ، راضى باشند . [١] آنان در پاسخ اين اشكال كه «لازمه چنين قضا و قدر و جبرى ، ظلم است» ، حسن و قبح عقلى را انكار كردند و گفتند : هر كارى كه خدا انجام بدهد ، عين عدل است . در نتيجه ، حكومت ستمگران و اعمال ستمگرانه خلفا ، چون به قضا و قدرِ خداوند است، بر اساس عدل است و كسى حقّ اعتراض ندارد . اين تفسير از عدل خداوند ، در واقع ، نفى عدالت خداست ؛ چرا كه كارهايى را كه از نظر عقل ، ظلم اند ، عين عدل مى شمرد . [٢] اين جاست كه پيوند عدل خداوند با مسئله قضا و قدر، جبر و اختيار، حسن و قبح عقلى، و سعادت و شقاوت، مشخّص مى شود . همچنين روشن مى گردد كه اين مسائل كلامى ، چگونه در تاريخ اسلام ، مورد سوء استفاده سياسى بوده اند . [٣] استاد شهيد ، مرتضى مطهّرى، در اين باره مى نويسد : تاريخ ، نشان مى دهد كه مسئله قضا و قدر ، در زمان بنى اميّه ، مستمسك قرص و محكمى براى سياستمداران اموى بوده است . آنها جدّا از مسلك
[١] بر اساس اين تفسير از قضا و قدر ، انسان ، اختيارى ندارد و مجبور است .[٢] ر.ك : عدل در جهان بينى توحيدى : بخش دوم .[٣] براى آگاهى بيشتر ، ر . ك : كتاب عدل در جهان بينى توحيد : بخش دوم : عدل الهى در تاريخ اسلام .