امر به معروف و نهى از منكر - سروش، محمد؛ مقدم نیا - الصفحة ٩٩
به اين روايت تاريخى دقت كنيد، و آثار منفى سختگيرىهاى بى مورد را بنگريد:
دو همسايه، كه يكى مسلمان و ديگرى نصرانى بود، گاهى با هم درباره اسلام سخن مىگفتند. مسلمان آن قدر از اسلام تعريف كرد، كه همسايه نصرانىاش به اسلام متمايل شد و اسلام را پذيرفت.
شب فرا رسيد. سحرگاه، نصرانى تازه مسلمان ديد در خانه را مىكوبند، با نگرانى پرسيد: كيستى؟ همسايه مسلمان خود را معرفى كرد و گفت: زود وضو بگير و جامهات را بپوش كه برويم مسجد براى نماز. تازه مسلمان، براى اولين بار وضو گرفت و روانه مسجد شد، هنوز تا طلوع صبح خيلى باقى بود، آن قدر نماز خواندند تا موقع نماز صبح رسيد. نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقيب شدند تا هوا روشن شد. تازه مسلمان حركت كرد كه به منزلش برود. رفيقش گفت: كجا مىروى؟ مدتى صبر كن و تعقيب نماز را بخوان تا خورشيد طلوع كند. پس از طلوع خورشيد، وقتى تازه مسلمان برخاست تا برود، رفيق مسلمانش قرآنى به او داد و گفت: حالا مشغول خواندن قرآن شو تا خورشيد بالا بيايد، توصيه من اين است كه امروز نيت روزه كنى، نمىدانى روزه چقدر ثواب دارد؟ كم كم نزديك ظهر شد، و او را دعوت كرد كه براى نماز ظهر بماند، سپس از او خواست تا صبر كند و در وقت فضيلت نماز عصر، آن را به جا آورد. بعد به او گفت: چيزى از روز باقى نمانده، بهتر است براى نماز مغرب هم بمانيم. هنگامى كه تازه مسلمان مىخواست براى افطار برود، به او گفت: يك نماز بيشتر باقى نمانده و آن نماز عشاست، صبر كن. پس از يك ساعت نماز عشا را هم خواندند و برگشتند.