ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٥ - ردّ هواپيماى امام
ردّ هواپيماى امام
حسن بهرامى
معلّم روى تخته نوشت: مادر در باران آمد. نوك چوب را گذاشت روى «مادر». بچّهها همآهنگ داد زدند: مادر.
نوك چوب جفتِ «در» بود.
- در.
چوب زير «باران» بود.
- باران.
نوك چوب روى باران سُر خورد، آمد روى «آمد».
- آمد.
معلّم گچ قرمزى برداشت و فتحه مادر را پررنگ كرد. چوب مثل پسركى تخس كه لىلى بازى كند، از «مادر» چهار بار پريد و نشست روى «آمد». دانشآموزان خسته وكسل، براى آخرين بار تند تند گفته بودند: مادر در باران آمد. كفرى شده بود از صداى بىرمق بچّهها. چوب را با لجاجت زد توى سر «مادر»، درست سُر خورد وسط «م». پنج شش تا از بچّهها با شلختگى گفتند: مادر. چوب را برداشت و دوباره گذاشت روى «مادر». اين بار صداها بلندتر و جمع و جورتر بود. دم گرفته بودند، بگويند «در»، كسى در زد. معلّم مشهدى بود. سيگار شيراز نيمسوختهاى دود مىكرد بين انگشتانش. با عجله چيزى به معلّم گفت و زد روى شانهاش و رفت. باد دانههاى تگرگ را مثل نقل و نبات، مشت مشت مىپاشيد توى حياط.
معلّم نوشت: امام.
خوب بچّهها! حالا چه كسى مىتواند بخواند؟
صدرس گفت: اجازه آقا؟ ... امام.
با تبسّم نوشت: خمينى.
يادش رفت ضمه بگذارد بالاى «خ». تمو گفت: خِمينى.
ضمه بزرگى گذاشت بالاى «خ». برزو گفت: خمينى، آقا.
خمينى ديگرى پهلوى امام نوشت. بچّهها دم گرفتند: امام خمينى.
رسالت معلّم گل كرده بود. توى دلش گفت: گور پدر ساواك.
نوشت: درود بر خمينى و و مجاهدانه فرياد زد: همگى با هم سه بار بلند و كشيده.
نگاه بچّهها روى «درود» گير كرده بود. درود را خودش گفت و خواست بگويد: حالا. گفت: درود بر خمينى.
دانشآموزان دم گرفتند: درود بر خمينى ... درود بر خمينى ... درود بر خمينى.
تقّه دسته كليد روى شيشه در، هياهوى كلاس را فرو نشاند. معلّم با دستپاچگى تخته پاككن را ساييد روى «درود بر». به خمينى كه رسيد، دلش نيامد خواست دستش را پس بكشد، سعى كرد احساساتى نشود. چشمش را بست و پاككن را كشيد روى «خمينى» و مدير شبيه عكس قابگرفته هويدا، بُراق ايستاده بود توى قاب در.
- خواهى ديد.
فقط همين را گفت. برگشت. سيگار چاق كرد و پك سنگينى زد و گوش داد به شرشر باران روى شيروانى مدرسه. دوست داشت كودك دهسالهاى بود. فارغ از تمام رنجها و بىچتر مىدويد زير باران و مىخواند:
باز باران/ با ترانه/ با گهرهاى فراوان/ مىخورد بر بام خانه ...
- بچّهها خمينى كيست؟!
كردى گفت: اجازه .. اجازه .. اجازه؟ چهارمىها مىگويند ابَل ملده.
تمو گفت: اجازه ... اجازه ... اجازه؟ ابل ملده يعنى چه؟
معلّم حوصله نداشت گوش تمو را بگيرد و با اردنگى بيندازدش بيرون. بچّهها جرئت نداشتند، بخندند. گچى برداشت و بزرگ نوشت: ابرمرد= بزرگترين مرد دنيا. گفت: ابر مرد يعنى بهترين مرد دنيا.
گچ را انداخت و= بزرگترين مرد دنيا را پاك كرد و گچ ديگرى برداشت و فتحهها را رديف كرد بالاى «ابر مرد». بهرام اجازه گرفته بود و از كلاس زده بود بيرون. دست گذاشت روى نافش. باد سمج دست بردار نبود. خم شد و از پشت پنجره كلاس اوّل خيره شد به تخته سياه. چشمهاى بادامىاش فتحههاى آبى را مثل بارانى مىديد كه روى «ابر مرد» مىباريد. پايين تخته، كمرنگ نوشت: در باران آمد. بعد با گچ آبى، ابرى توپر نشاند بالاى ابرمرد و خواند: ابر مرد در باران آمد.
دهنش را كش و قوس مىداد تا لكّه ابر و دانههاى باران بالاى ابرمرد را تلفّظ كند.
مدير، كارتن «تينا» را از روى كارتنهاى انجير و كشمش برداشت: هورا بكشيد بچّهها كويته.[١]
رفت و ايستاد روى سومين پلّه جلوى در مدرسه و دستها را بالا برد. درست مثل قهرمانى كه گرفتن كاپ طلا مصادف شده باشد با مرگ مادرش. هوراى بچّهها رسيده بود به باغ كدخدا. طالب ارّه را گذاشته بود بيخ هلوى خشكيده: آقا آمد.
محراب، يقه علفها را ول كرد و داس را كوبيد وسط كرت نعنا و عرق پيشانى را با سر آستين گرفت: همهاش حرف است.
طالب ارّه را مثل فلزيابى كه برعكس گرفته باشند، توى آسمان جابهجا مىكرد؛ دنبال ردّ هواپيماى امام بود.
پىنوشت:
[١]. روزى كه مدرسه چند برابر تغذيه مىداد.