ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - رقابت دو مدّعى دروغين مهدويّت!
(سازماندهنده مبارزات در زمان مروان، آخرين خليفه اموى) را كه سرانجام توسط وى كشته شد، ابراهيم (ع) را امام لقب دادند و ابوالعبّاس سفاح (برادر ابراهيم) نخستين خليفه عبّاسى را لقب قائم (يا مهدى و به قولى لقب مرتضى) دادند.[١] خلفاى بعدى عبّاسى هم القابى مانند: قائم، مرتضى، مهدى، رشيد و معتصم بالله برگزيدند. اين لقبها از ويژگىهاى دينى و مذهبى كه با روايات و پيشگويىهاى (نبوى) ارتباط داشته تهى نبوده است.[٢]
از طرف ديگر عبّاسيان در سالهاى اوّليه حكومتشان تغييرات كواكب و ستارگان را دنبال مىكردند و آنها را با اخبار و پيشگويىهاى مربوط به مهدى نجاتبخش- كه زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد- ربط مىدادند و تأكيد مىكردند كه اين نجاتبخش موعود، از فرزندان عبّاس خواهد بود.[٣]
افزون بر اين احاديثى ساختند و به پيامبر (ص) نسبت دادند كه مهدى منتظَر (ع) را از نسل عبّاس[٤] (بن عبدالمطلب) معرفى مىكرد از قبيل:
١. از ماست سفاح، از ماست منصور و از ماست مهدى؛
٢. مهدى از نسل عمويم عبّاس است؛[٥]
٣. و از ابن عبّاس نقل كردند كه گفته است: چهار نفر از ما اهل بيت (ع) هستند: سفاح، منذر، منصور و مهدى.[٦]
رقابت دو مدّعى دروغين مهدويّت!
در حوالى سال ١٤٠ ق. در زمان خلافت منصور عبّاسى، محمّد نفس زكيّه از بزرگان سادات حسنى كه قبلًا از او ياد شد، در «مدينه» قيام كرد و چون همنام پيامبر (ص) و نام پدرش، عبدالله بود، نام خود را به عنوان مهدى بر سر زبانها انداخت و پدرش نيز در ترويج آن نقش مهمّى ايفا كرد.[٧] دامنه انقلاب او گسترش يافت و حكومت منصور را به وحشت انداخت.
منصور كه نامش عبدالله بود، پسرش محمّد را ولى عهد قرار داد و لقب مهدى را براى او انتخاب و ادّعا كرد كه مهدى پسر من است، نه محمّد بن عبدالله حسنى؛[٨] كار رقابت اين دو بالا گرفت و احاديث مجعولى كه درباره نسبت عبّاس مهدى منتظر گذشت گويا در اين دوره جعل شده و در رويارويى با محمّد بن عبدالله حسنى بوده است. يكى از هواداران منصور دوانقى مىگويد: ابوجعفر منصور به من گفت: برو در مدينه پاى منبر محمّد [نفس زكيّه] بنشين و ببين چه مىگويد. من پاى منبر او از وى شنيدم كه مىگفت: شك نكنيد كه من همان مهدى هستم. وقتى اين سخنان را براى منصور نقل كردم، گفت: دشمن خدا دروغ گفته، مهدى او نيست، بلكه پسر من است.[٩] البتّه منصور يقين داشت كه پسر او نيز مهدى نيست و اينگونه ادّعاها فقط نبرد تبليغاتى بود. چنانكه خود او در يك گفتوگوى خصوصى به اين امر اعتراف كرد. شخصى از نزديكان او به نام مسلم بن قتيبه مىگويد: ابوجعفر منصور مرا احضار كرد، وقتى كه نزد او رفتم گفت: محمّد بن عبدالله قيام كرده و خود را مهدى ناميده است، سوگند به خدا او مهدى نيست. امّا چيزى به تو بگويم كه تا كنون به هيچكس نگفتهام، بعد از تو نيز به احدى نخواهم گفت. سوگند به خدا، پسر من هم آن مهدى كه در روايات آمده، نيست، بلكه من از باب تيمّن و فال نيك، او را مهدى ناميدم.[١٠]
سرانجام پس از جنگ و خونريزى بين نيروهاى دو طرف در مدينه، در سال ١٤٥ ق. قيام محمّد نفسزكيّه شكست خورد و او در اين جنگ كشته شد.
در هر حال سوءاستفاده برخى بازيگران از موضوع مهدويّت در بعضى از ادوار، هرگز نمىتوان مجوّزى براى انكار اصل مسئله مهدويّت باشد، زيرا در طول تاريخ، حقايق بسيارى از سوى عناصر بازيگر و فرصتطلب مورد سوءاستفاده قرار گرفته است. مدّعيان الوهيّت، با نبوّت و ساير مقامات معنوى، در دنيا كم نبودهاند. اديان ساختگى نيز در دنيا كم نبوده است. ولى اينها هرگز دليل اين نمىشد كه كسى منكر اصل وجود خدا و نبوّت انبياء گردد.
علم و دانش و صنعت نيز در زمان ما مورد سوءاستفاده واقع شده و در راههاى ضدّ بشرى به كار مىرود، ولى آيا اين باعث مىشود كه ما اصل علم و صنعت را نفى كنيم؟!
پىنوشتها:
[١]. نوبختى، فرق الشيعه؛ شهرستانى، الملل و النحل، ج ١، ص ١٣٢.
[٢]. ابن اثير، النهاية فى غريب الحديث و الاثر، ج ٤، ص ٢٥٤، ماده هدى.
[٣]. ابن هشام، السيرة النبوّية، ج ٤، ص ٣٢٠.
[٤]. ابن اثير، اسدالغابة فى معرفة الصحابة، ج ٤، ص ٣١.
[٥]. مسعودى، النية و الأشراف، ص ٢٩٢.
[٦]. سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص ٢٣٣.
[٧]. همان، ص ٢٣٥.
[٨]. فاروق عمر، بحوث فى التاريخ العبّاسى، ص ٢١٠.
[٩]. محمّد بن عبدالله بن حسن بن على بن ابى طالب (ع).
[١٠]. قلقشندى، مآثر الأنافة فى معالم الخلافة، ج ١، ص ٢٢.
[١١]. فاروق عمر، همان، ص ٢٠٠.
[١٢]. همان، ص ٢٠٤.
[١٣]. ابراهيم بن محمّد بن على بن عبدالله بن عبّاس.
[١٤]. سيوطى، همان، صص ٢٥٩، ٢٧٢.
[١٥]. احمد امين، ضحى الاسلام، ج ٣، ص ٢٤٠.
[١٦]. نك: مقاتل الطالبين، صص ١٤٠، ١٤٢، ١٥٧، ١٥٨، ١٦٠، ١٦٥ والفخرى، صص ١٦٥- ١٦٦.
[١٧]. البتّه اين ادّعا مبتنى به برخى از احاديث نبوى منقول از طريق عامه بود كه در آنها نام پدر مهدى منتظر عبدالله معرفى شده بود، در حالى كه نام پدر آن حضرت حسن است و در جاى خود اثبات شده كه ذكر نام پدر حضرت به عنوان عبدالله، از ناحيه رواى بوده است ر. ك: سيره پيشوايان، صص ٧٠٤- ٧٠٥.
[١٨]. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبين، ص ١٦٢.
[١٩]. همان، ص ١٦٧.