ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٣٠٩ - سخن معاويه به ابن عباس كه به سبب چهار خصلت تو را دوست دارم و از چهار خصلت ديگرى كه در توست در مىگذرم
و اما چهار خصلتى كه از آنها در مىگذرم و تو را مىبخشم، هجوم آوردن تو بر من همراه با كسانى كه در جنگ صفين بر من هجوم آوردند، و بدى كردن تو به عثمان همراه با آنها كه به او بدى كردند، و كوشش تو بر ضد عايشه همراه با آنان كه كوشش كردند، و نفى كردن تو زياد را از برادرى من، همراه با كسانى كه او را نفى كردند.
من در اين باره تحقيق بسيار كردم و عذر تو را از قرآن و سرودههاى شاعران استخراج كردم، آنچه از اعمال تو با كتاب خدا وفق مىدهد، مطابقت با اين سخن خداوند است كه مىفرمايد: «آنان كه كار شايسته را با كار ناشايست مخلوط كردند» و آنچه شاعران گفتهاند سخن برادر بنى ذبيان است (نابغه ذبيانى) كه مىگويد:
تو برادرى را پيدا نمىكنى كه به جهت كاستىها او را سرزنش نكنى، كدامند مردان مهذّب و بىعيب.
بدان كه من در باره تو آن چهار خصلت اولى را قبول دارم و چهار خصلت ديگر را بر تو مىبخشم و در اين كار چنانم كه شاعر قديمى گفته است:
به زودى از كسى كه دوستش دارم نيكىهايش را خواهم پذيرفت، و چيزهايى را كه جز اين باشد خواهم بخشيد.
سپس معاويه ساكت شد و ابن عباس لب به سخن گشود و پس از حمد و ثناى الهى گفت:
اينكه خويشاوندى من با پيامبر ٦ را علت دوست داشتن من ذكر كردى اين وظيفه تو و هر مسلمانى است كه به خدا و پيامبرش ايمان دارد، چون آن همان پاداشى است كه پيامبر خدا ٦ در برابر نور و برهان آشكارى كه بر شما آمد، از شما خواسته است. خداوند مىفرمايد: «بگو در برابر آن از شما مزدى نمىخواهم مگر دوست داشتن خويشاوندان»[١] هر كس درخواست پيامبر خدا ٦ را اجابت نكند خوار مىشود و با صورت به جهنم مىافتد. و اما آنچه گفتى كه من مردى از خاندان تو هستم، همين طور است و تو خواستى كه صله رحم كنى و به جانم سوگند كه امروز تو در مقايسه با گذشته بيشتر صله رحم مىكنى و امروز سرزنش بر تو نيست، و اما اين سخن تو كه پدرم با پدر تو دوست بود، درست است و سخن شاعر قديمى در اين باره چنين است:
به زودى كسى را كه با پدرم در حال حياتش برادرى كرده، حفظ خواهم كرد، و پس از او در ميان خويشاوندانش آن را حفظ خواهم كرد، و من با كسى كه پيمان را حفظ نكند دوست نيستم و او هم در موقع شدائد همراه من نيست.
و اما آنچه گفتى كه من زبان قريش و بزرگ و دانشمند آنان هستم، من چيزى ندارم مگر اينكه تو هم آن را دارى ولى شرف و كرامت تو وادار كرد كه مرا پيش بدارى و در اين باره هم شاعر قديمى گفته است:
و هر كريمى كريمان را پيش مىدارد، هر چند كه خود فضيلت داشته باشد او را اهل آن مىبيند.
[١] سوره شورى آيه ٢٣.