ترجمه خصال شيخ صدوق - جعفري، يعقوب - الصفحة ٣١١ - سخن معاويه به ابن عباس كه به سبب چهار خصلت تو را دوست دارم و از چهار خصلت ديگرى كه در توست در مىگذرم
و اما آنچه در باره هجوم بردن من بر تو در جنگ صفين گفتى، به خدا سوگند اگر چنين نمىكردم پستترين مردم جهان بودم، اى معاويه! آيا تو با خود خيال مىكردى كه من پسر عمويم امير المؤمنين و سرور مسلمانان را خوار سازم در حالى كه مهاجر و انصار و برگزيدگان و نيكان او را اجابت كرده بودند؟
اى معاويه براى چه اين كار را مىكردم؟ آيا شكى در نيّتم بود و يا در شيوه خود ترديد داشتم يا به خود بدگمان بودم؟ و اما آنچه در باره خوار كردن عثمان گفتى، او را كسى خوار كرد كه از نظر خويشاوندى از من به او نزديكتر بود و من به نزديكان و بيگانگان تأسى كردم و من بر او مانند هجوم آورندگان هجوم نبردم ولى از يارى او باز ايستادم، همان گونه كه افراد با شخصيت و صاحبان خرد باز ايستادند.
و اما آنچه در باره كوشش من راجع به عايشه گفتى، خداوند به او فرمان داده بود كه در خانهاش بنشيند و زير حجاب باشد، چون او پرده حيا را برداشت و با پيامبر خود مخالفت كرد، آنچه ما در باره او انجام داديم روا بود، و اما نفى كردن من زياد را از برادرى تو، من او را نفى نكردم بلكه پيامبر خدا ٦ او را نفى كرد، آنجا كه فرمود: «فرزند مال صاحب بستر است كه همان شوهر مشروع باشد و پاداش زناكار سنگ است» بعد از همه اين حرفها من اكنون در تمام موارد چيزى را دوست دارم كه تو را شاد كند.
پس عمرو عاص شروع به صحبت كرد و گفت: يا امير المؤمنين، به خدا سوگند كه او يك لحظه تو را دوست نداشته است جز اينكه او داراى زبان تيز است و هر طور كه بخواهد آن را مىچرخاند و مانند تو و او همان است كه شاعر قديمى گفته است- و يك بيت شعر خواند- ابن عباس گفت: عمرو خود را ميان استخوان و گوشت و عصا و پوست درخت قرار داده (اين يك ضرب المثل عربى است كه در باره دو دوست زده مىشود كه نمىخواهند كس ديگرى ميان آنها وارد شود) و او سخن گفت و بايد پاسخ بشنود كه با پهلوانى در افتاده است، به خدا سوگند اى عمرو كه من تو را دشمن مىدارم و از تو عذر نمىخواهم، تو همانى كه خطبه خواندى و گفتى من دشمن محمد هستم و خداوند در باره تو خطاب به پيامبرش چنين نازل فرمود: كه «دشمن تو دم بريده است» پس تو در دين و دنيا دم بريدهاى و تو دشمن محمد ٦ در جاهليت و اسلام بودى و خداوند فرموده است: «گروهى را نمىيابى كه به خدا و روز قيامت ايمان داشته باشد و در عين حال دشمنان خدا و پيامبرش را دوست بدارد و تو در گذشته و حال با خدا و پيامبرش دشمنى كردى و مىكنى، در باره پيامبر خدا ٦ تلاش خود را كردى و تمام نيروى خود را بر ضد او به كار گرفتى تا اينكه خداوند بر تو غلبه كرد و حيله تو را بر خودت برگردانيد و توان تو را سست كرد و سخن تو را تكذيب نمود و تو با تأسف كار خود را رها كردى، آنگاه پس از پيامبر در دشمنى با اهل بيت او تلاش نمودى و اين به سبب دوست داشتن معاويه نبود و فقط براى دشمنى با خدا و پيامبرش بود و تو با فرزندان عبد مناف دشمنى و حسد ديرينه داشتى و مثل تو همان است كه شاعر قديمى گفته است: