توبه آغوش رحمت - انصاريان، حسين - الصفحة ١٨٢ - بازگشت فرزند هارون الرشيد به حق
دست گيرد و تو هم به عبادت و طاعت مشغول باشى.
هارون از اين معنا غافل بود يا خود را به غفلت زده بود كه حكومت، حق امامان معصوم و اولياى الهى است. در حكومت ظالمان و ستمگران، و غاصبان و طاغيان، قبول امارت و حكومتى كه نتوان دستورات حق را پياده كرد و با حقوق آن، كه سراسر حرام است هيچ عبادتى به صورت صحيح ممكن نيست انجام گيرد، مورد رضايت خدا نيست و پذيرفتن امارت از جانب ستمگر، بدون وجه شرعى گناه بزرگى است.
قاسم گفت: من هيچ نوع برنامهاى را نمىپذيرم و زير بار قبول امارت و حكومت نمىروم.
هارون گفت: تو فرزند خليفه و حاكم و سلطان مملكتى پهناور و سرزمينى وسيع هستى، چه مناسبت دارد كه با مردمان بىسر و پا معاشرى و مرا در ميان بزرگان سرشكسته كردهاى؟ پاسخ داد: تو هم مرا در ميان پاكان و اولياى خدا از اينكه فرزند خود مىدانى سرشكسته كردهاى!
نصيحت هارون و حاضران مجلس در او اثر نكرد، از سخن گفتن ايستاد و در برابر همه سكوت كرد.
حكومت مصر را به نام او نوشتند، اهل مجلس به او تبريك و تهنيت گفتند.
چون شب رسيد از بغداد به جانب بصره فرار كرد، به وقت صبح هر چند تفحص كردند او را نيافتند.
مردى از اهالى بصره به نام عبد اللَّه بصرى مىگويد: من در بصره خانهاى داشتم كه ديوارش خراب شده بود، روزى آمدم كارگرى بگيرم تا ديوار را بسازد، كنار مسجدى جوانى را ديدم مشغول خواندن قرآن است و بيل و زنبيلى هم در پيش رويش گذاشته است، گفتم: كار مىكنى؟ گفت: آرى، خداوند ما را براى كار و كوشش و زحمت و رنج براى تأمين معيشت از راه حلال آفريده.