توبه آغوش رحمت - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٥١ - محشر
آرى، آن منكر معاند، و خصيم مبين، و پرخاشگر فراموشكار، قطعهى استخوان پوسيدهاى را در بيابان پيدا مىكند، استخوانى كه معلوم نبود از چه كسى است؟ آيا به مرگ طبيعى مرده يا در يكى از جنگهاى عصر جاهلى به طرز فجيعى كشته شده يا بر اثر گرسنگى جان داده؟ به هر صورت فكر مىكرد دليل دندان شكنى براى نفى معاد پيدا كرده است، با خشم توأم با خوشحالى قطعهى استخوان را برداشته مىگويد: با همين دليل به خصومت با محمد برمىخيزم! آنچنان كه نتواند جوابى بدهد!
با عجله به سراغ پيامبر اسلام آمد و فرياد زد: بگو ببينم چه كسى قدرت دارد بر اين استخوان پوسيده لباس حيات بپوشاند، و سپس قسمتى از استخوان را نرم كرد و روى زمين پاشيد، و فكر مىكرد رسول الهى هيچ پاسخى در برابر اين منطق نخواهد داشت.
جالب اينكه قرآن مجيد با جملهى كوتاه «وَ نَسِيَ خَلْقَهُ» تمام پاسخ او را داده است، هر چند پشت سر آن توضيح بيشتر و دلايل افزونتر نيز ذكر كرده.
مىگويد: اگر آفرينش خويش را فراموش نكرده بودى هرگز به چنين استدلال واهى و سستى دست نمىزدى؛ اى انسان فراموشكار! به عقب بازگرد و آفرينش خود را بنگر، چگونه نطفهى ناچيزى بودى و هر روز لباس تازهاى از حيات بر تن تو پوشانيد، تو هميشه در حال مرگ و معاد هستى، از جمادى مردى نامى شدى و از جهان نباتات نيز مردى از حيوان سر زدى، از عالم حيوان نيز مردى انسان شدى، اما تو اى انسان فراموشكار! همهى اينها را به طاق نسيان زدى، حال مىپرسى چه كسى اين استخوان پوسيده را زنده مىكند؟! اين استخوان هرگاه كاملًا بپوسد تازه خاك مىشود، مگر روز اول خاك نبودى؟! لذا بلافاصله به پيامبر دستور مىدهد كه به اين خيرهسر مغرور و فراموشكار بگو: