نظريه شناخت - اراکی، محسن - الصفحة ٦٢ - فصل دوم پيدايش و گسترش شناخت
از آن نظر كه اين مفاهيم رابطه مستقيمى با محسوسات داشته و قابليت انطباق با مصاديق خارجى داشته و در نتيجه تنها بر موجودات خاصى كه مصاديق آن كليات مىباشند منطبق هستند و بدينجهت از نظر كليت و شمول محدود به دايره همان مصاديق مىباشند آنها را «معقولات اوليه» مىنامند.
قوه عاقله بهدنبال آشنايى با مفاهيم كلّى و درك كلّيات منطبق بر محسوسات توانايى دستيابى به مفاهيم عالىترى مىيابد، و اقدام به انتزاع مفاهيمى نظير وحدت، كثرت، هستى (وجود)، نيستى (عدم)، امكان، ضرورت- كه آنها را «معقولات ثانيه»[١] مىنامند- مىنمايد. اين مفاهيم بدين لحاظ كه در كليت و تجرّد بالاتر از معقولات اوليه مىباشند بلكه
[١] . معقولات ثانيه به دو اصطلاح به كار مىرود:
معقولات ثانيه منطقى كه ظرف عروض و اتصافشان ذهن است، از قبيل مفاهيم( نوع، جنس، كلى، جزئى) مثلًا مفهوم نوع عروضش ذهنى است، زيرا ذهن است كه مفهوم نوعيت را انتزاع مىنمايد، و اتصافش نيز ذهنى است چرا كه تنها در ذهن است كه انسان به نوعيت متصف مىگردد.
معقولات ثانيه فلسفى ظرف عروضشان ذهن ولى ظرف اتصافشان خارج است، مثلًا مفهوم« ضرورت» گرچه مفهومى است كه به وسيله ذهن انتزاع شده و بدينجهت ذهن است كه آن را بر موضوعش( وجود معلول در هنگام وجود علّت) بار مىكند ولى آنچه اين وصف را به خود مىپذيرد و بدان متّصف مىگردد امرى است خارجى كه همان وجود خارجى و عينى معلول است، در اينجا اين اصطلاح منظور است.