نظريه شناخت - اراکی، محسن - الصفحة ٤٧ - فصل اول امكان شناخت
دو دسته مذكور را قبول نداشتند و بهجاى نفى يا اثبات واقعيت جهان شيوه شك «لاادرىگرى» را در پيش گرفتند، و مدّعى شدند كه: درباره واقعيت جهان خارج، نمىتوان به اثبات يا نفى پرداخت؛ زيرا به هيچ حقيقتى نمىتوان بهطور قطع اذعان نمود، و هيچ انديشهاى را نمىتوان بهطور قطع نفى يا اثبات كرد، بلكه تنها راه، تشكيك در همه حقايق، و پاسخ «نمىدانم» در برابر هر پرسش است.
٢. پس از رنسانس علمى در اروپا دو پديده فكرى بهوجود آمد:
الف) دگرگونى در انديشههاى علمى و آشكار شدن بطلان بسيارى از فرضيهها و قضاياى علمى و انديشههايى كه قرنها در ميان بشر بهعنوان حقايق مسلّم پذيرفته شده بودند.
ب) نتايج ارزنده و مفيدى كه در نتيجه بهكار بستن روش تجربه بهدست آمد، و موجب اعتماد بيش از حد به تجربه، و احياناً مطلق پندارى روش تجربى و ايجاد گرايش شديد به حس و مسائل حسّى گرديد.
در نتيجه اين دو پديده فكرى كه يكى موجب تزلزل اعتماد بهانديشههاى مسلّم بشرى و مخصوصاً انديشههاى عقلى، و ديگرى موجب مطلق پندارى حس و تجربه شده بود، برخى از متفكّرين به انديشه تشكيك يا «انكار» واقعيت جهان گرويدند و كليه حقايق را منكر شده يا مورد تشكيك قرار دادند.