نظريه شناخت - اراکی، محسن - الصفحة ١٣٤ - الف) نسبيتگرايى در فلسفه كانت
است كه بهوسيله دو انديشه زمان و مكان بههم پيوسته و يك تصور واحد درباره صندلى فراهم آمده است
پس از بهدست آمدن اين دسته از معارف (خاص و جزئى) معرفت فطرى ديگرى- كه از خواص ذاتى ذهن مىباشند از قبيل انديشه جوهر و عرض و عليت ميان آن معارف رابطه برقرار مىكنند و بدينترتيب معلومات كلى براى انسان حاصل مىشود.
بنابراين شيوه تحليل، معلومات طبيعى ما- در نظر كانت- تنها از ارزش نسبى برخوردارند، زيرا معلومات طبيعى (طبيعيات) بهوسيله احساس و تجربه بهدست مىآيند، و آنچه بهوسيله احساس و تجربه بهدست مىآيد تنها با دخالت ذهن و افزودن انديشههاى فطرى به معرفت تبديل مىشود، و لذا جهانى كه احساس مىكنيم و طبيعتى كه مىشناسيم، جهان و طبيعتى است كه در انديشه ما فراهم آمده است، نه جهان و طبيعتى كه در برون ما و جداى از انديشه ما وجود دارد.
كانت معتقد است: آنچه ما از اشياء طبيعت مىدانيم تنها صورتى از «شئ براى ما» ست، نه «شئ براى خود» زيرا ما راهى براى يافتن «شئ براى خود» يعنى شئ آنچنانكه در واقع وجود دارد- نه آنچنانكه ذهن و انديشه ما مىآفريند- ندرايم.
اما در مورد معلومات رياضى (رياضيات) نامبرده معتقد است كه از ارزش مطلق برخوردارند، زيرا رياضيات صرفاً درباره امور ذهنى- كه در انديشه ما حضور دارند و ساخته ذهن ما مىباشند- بحث مىكند،