نظريه شناخت - اراکی، محسن - الصفحة ١٥٢ - بخش دوم حقيقت از ديدگاه ماركسيسم
«پايهگذاران ماركسيسم- لنينيسم، بر عكس ايدئولوگهاى بورژوازى علناً اصل موضعگيرى را در فلسفه اعلام داشتهاند، اين اصل ارتباط ناگسستنى فلسفه را با سياست، با منافع طبقات و احزاب معين اجتماعى بيان مىكند، فلسفه مولود عصر مشخص و طبقه معينى است و بهاين جهت هميشه منعكس كننده تقاضاهاى اين عصر و مدافع اين طبقه است، موضعگيرى فلسفه بهمعنى قرار گرفتن در خدمت نيروهاى معين اجتماعى نيز هست»[١].
نتيجهاى كه از اين چند متن بهدست مىآيد اين است كه «حقيقت انديشهاى است كه منافع طبقه كارگر را تأمين كند» و اين خود تعريف جديدى است از حقيقت كه با تعريف سابق «انعكاس عين در ذهن و انطباق ذهن با عين» ناسازگار است، زيرا:
١. معناى طبقاتى بودن حقيقت اين است كه آنچه منافع حزب يا طبقهاى خاص ايجاب مىكند همان حقيقت است، خواه شرايط عينى جهان خارج (كه جامعه نيز بخشى از آن مىباشد) با آن منافع منطبق باشد و خواه منطبق نباشد، مسلماً همه آنچه در جهان وجود دارد (و من جمله شرايط كنونى جامعه سرمايه دارى) با منافع طبقه كارگر همساز نيست، بلكه بهطور حتم و به اقرار و اصرار خود ماركسيستها بسيارى از
[١] . آفاناسيف، اصول فلسفه ماركسيسم، ص ٢٢.