نظريه شناخت - اراکی، محسن - الصفحة ١٦٥ - بخش چهارم نسبى بودن حقيقت در فلسفه ماركسيسم
بود، اگر بنا باشد كه مطابقت انديشه با خارج- كه معناى حقيقت است- در حال تغيير باشد، بايد گفت مطابقت انديشه با خارج ممكن نيست، و در نتيجه بار ديگر بايد بهدامان ايدهآليسم غلطيد.
٤. ماركسيستها مىگويند: مجموعه حقايق نسبى حقيقت مطلق را تشكيل مىدهد[١].
اين گفته از چند جهت غلط است:
اگر حقايق نسبى انديشههاى مطابق با واقعاند بنابراين حقايق مطلقاند، و وجهى ندارد كه آنها را نسبى بدانيم، و اگر مطابق با واقع نيستند از اجتماع انديشههاى غيرصحيح و غيرمطابق با واقع هيچگاه انديشه مطابق بهوجود نخواهد آمد.
بنابر آنچه ماركسيستها در توجيه نسبى بودن انديشه مىگويند: نسبى بودن انديشه ناشى از قانون حركت است، بنابراين حقيقت مطلق مساوى با سكون و جمود جهان و انديشه خواهد بود، در حالى كه ماركسيستها سكون و جمود را در جهان مطلقاً نفى مىكنند، بنابراين حقيقت مطلق- مادامى كه اين جهان وجود دارد- وجود نخواهد داشت.
افزون بر آن، خود اين انديشه كه مجموعه حقايق نسبى حقيقت مطلق را تشكيل مىدهند، حقيقت مطلق است يا نسبى؟
[١] . همان، ص ١٣٨، نقل با تصرف.