گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٥٨
يك موقع ايشان به مناسبت وفات والده خود مجلس فاتحه اى در مدرسه كوچك آخند در نجف اشرف منعقد ساخت و پس از ختم مجلس همه رفتند و او تنها ماند و كسى او را با خود نبرد، من نخواستم كه او آنشب در اتاق خود تنها باشد. بهتر ديدم او را به اتاق خود دعوت دهم كه ناراحتى اش تا حدى تخفيف يابد، او پيشنهاد مرا پذيرفت و به مدرسه ما (مدرسه بادكوبه) آمد و غذائى مهيا كردم و پس از كمى صحبت و مطالعه بناء شد بخوابيم من بستر خواب خود را براى او رها كردم و به حصه ديگر اتاق كه حصير و بوريا محقرى فرش بود دراز كشيدم و در همان سردى عبا يا تكه نازكى را به روى خود كشيدم و خوابيدم و فرش ديگرى نداشتم. در عالم رؤيا ديدم امام محمد باقر و فرزند برومند ايشان امام جعفر صادق (عليهما السلام) با لباس خاصى تشريف آورند، من خدمت حضرت باقر عرض كردم اجازه مى دهيد چوبى را بياورم و شما آن را به دست مبارك خود لمس كنيد تا من آن را در كنار نهرى بنشانم تا درخت بزرگى بشود، و اضافه كردم كه علت لمس شما اين است كه چوب سبز شده و كم كم درخت شود و اين اثر وضعى دست شما خواهد بود و گرنه بچه هاى عرب شيطانند چوب را مى كنند و دور مى اندازند!!
حضرت موافقت كردند، چوب را آوردم و ايشان دست خود را به آن ماليدند و به من برگرداندند. من هم رفتم آن را به كنار نهر شاندم و با دل شاد