گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٥٥ - ١٧ - باز هم اتفاق عجيبى
رفت و نزديك ساعت ١٢ ظهر آمد و گفت: من در دفتر آريانا «هواپيمائى» بودم كه بين حجاج مشاجره شديدى درگرفت. بليط ها كه به ترتيب گذاشته شده بود درهم و برهم شد، و پس از فروكش كردن دعوا دوباره بليط ها را مرتب كرديم كه اتفاق عجيبى افتاد، تكتهاى ما چند نفر از پايين به بالا آمد و ما امروز مى رويم حركت كنيد!!
اين دعوى را خداوند سبب نجات من قرار داد و من ميدان هوائى رفتم و سعى داشتم جلب توجه نكنم ولى چند نفر از كارگران شيعه ميدان هوائى مرا ديدند و در نماز ظهر به من اقتداء كردند و بعد دورم حلقه زدند. به هر حال ساعت دو بعد از ظهر كه من در ميدان هوائى بودم چند نفر سرباز مسلح و افسر نظامى منزل مرا محاصره مى كنند و به اتاق مطالعه من مى روند و به بازرسى مى پردازند كه چيزى بدست شان نمى رسد. من همه چيز را به جاى مناسبى گذاشته بودم و بعضى از اسناد ضد كمونيستى را با اسناد ديگر دفن كرده بودم.
پسر كوچكم جعفر كه ميدانست من ميدان هوائى رفته ام در مقابل تهديد سربازان كه تفنگ را به روى او كشيده بودند كه بگو پدرت كجاست وگرنه تو را ميكشيم، مقاومت كرده و آنان را گمراه ساخته بود!
در حدود دو ساعت به تفتيش منزل ما مشغول بودند ولى چيزى- جز بعضى نوارها و كاغذها- را نبرده بودند و من ساعت ٥ بعد از ظهر به طرف جده پرواز كرده بودم و آنان نيمه شب فهميده بودند كه من سعودى رفته ام ولى ديگر گرفتارى من مقدور آنان نبود.
من اشتباه سومى را نيز مرتكب مى شدم و آن اين بود كه من پول