گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٨ - ٧ - ٥ - روحيه آقاى حكيم(قدس سره)
عراق به نجف اشرف مشرف و مشغول تحصيل علوم دينى شدم يادم مى آيد از كتاب معالم الاصول و مطول دروس خود را آغاز كردم در حدود سه سال اين دو كتاب و اكثر جلد اول قوانين الاصول و تمام جلدين لمعه و مقدارى شرح منظومه سبزوارى و همه رسائل و مكاسب و جلدين كفايه الاصول را خواندم و در درسهاى خارج حاضر شدم.
در زمان رياست جمهورى عبدالرحمن عارف قصد داشتم به كشورم بروم و روزى براى خداحافظى با حضرت آقاى حكيم- رضوان الله عليه- كه هم استاد من بودند و هم رئيس حوزه علمى، به كوفه رفتم و ايشان با محبت از من پذيرائى فرمودند و چند نفر طلاب ديگر نيز خدمت شان مشرف شدند كه هركدام كارى داشتند. در اثناى جلسه خبر دادند كه سيد هادى خطيب با يك وزير از جانب رئيس جمهور آمده اند و خواهان ملاقات خصوصى اند، آقاى حكيم كه از ادب اجتماعى و اخلاقى بالايى برخوردار بودند، تنها به يك نگاه معذرت آميزى به سوى حاضرين اكتفا كردند و چيزى نگفتند. ما هم حركت كرديم ولى ايشان به من اشاره كردند كه بنشينيم. من نشستم و ديگران رفتند، وزير و همراهان داخل مجلس شدند.
وزير: عبدالرحمن رئيس جمهور از شما گله دارد كه برادرم عبد السلام عارف رئيس جمهور سابق كشته شد[١] و من به رياست جمهورى رسيدم
[١] - او در يك سانحه هوائى كه در اطراف بصره طياره اش سقوط كرد كشته شد و چون آقاى حكيم از كردار احمقانه او در اذيت بود از كشته شدن او خوشحال شد. روز قبل از قتل او استفتاها را بردم كه امضاء كند گفت نميتوانم سرم يك كوزه شده فردا كه خبر كشته شدن عبدالسلام اعلام شده بود نزد ايشان رفتم و گفتم استفتاها را امضاء كنيد كه امروز حال شما خوب است. تبسمى كردند و نامه ها را امضاء كردند.