صدیق و صدیقه کیانند؟ - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ١٢١
مىخوابيدند ـ آورد و گفت : اى کوبنده در ، اين را بگير ، اميد است خدا تو را به بهتر از اين خشنود سازد !
اَعرابى گفت : اى دختر محمّد ، از گرسنگى شکوه کردم ، تو پوست قوچ در دستم مىگذارى ! با گرسنگىِ که در خود مىيابم ، اين پوست به چه کارم آيد ؟!
فاطمه علیها السلام چون اين سخن را شنيد به گردن بندى که در گردنش بود دست بُرد . آن را فاطمه ، دخترِ عمويش ـ حمزة بن عبدالمطلب ـ به او هديه داده بود ، آن را از گردنش باز کرد و پيش اعرابى نهاد و گفت : آن را بگير و بفروش ، اميد است خدا بدين وسيله تو را عِوَضى بهتر دهد .
اَعرابى گردن بند را گرفت و رهسپار مسجد رسول خدا شد پيامبر در ميان اصحاب نشسته است . گفت : اى رسول خدا ، فاطمه اين گردن بند را به من داد و گفت : بفروش ، شايد خدا برايت خيرى سبب سازد .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گريست و گفت : چگونه خدا برايت نيکى پديد نياورد ، در حالى که آن را فاطمه ـ دختر محمّد ، بانوى دختران آدم ـ به تو داد !
عَمّار بن ياسر ٥ برخاست و گفت : اى رسول خدا ، آيا اجازه مىدهى اين گردن بند را بخرم ؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : آن را بخر اى عَمّار ، اگر جنّ و اِنس با تو در آن شريک شوند ، خدا به آتش عذابشان نکند .
عمّار گفت : اى اَعرابى ، اين گردن بند را به چه مىفروشى ؟