مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦٧ - آینده جامعه ها
خاص هر فرهنگ قرار دارد» [١].
این نظریه همان نظریه نسبی بودن فرهنگ انسانی است. ما در اصول فلسفه درباره اطلاق و نسبیت اصول اندیشه بحث کردهایم و ثابت کردهایم آنچه نسبی است علوم و ادراکات اعتباری و عملی است. این ادراکات است که در فرهنگهای مختلف برحسب شرایط مختلف زمانی و مکانی، مختلف است و این ادراکات است که واقعیتی ماورای خود که از آن حکایت کند و معیار حق و باطل و صحیح و غلط بودن آنها باشد، ندارند. اما علوم و ادراکات و اندیشههای نظری که فلسفه و علوم نظری انسان را میسازند، همچون اصول جهانبینی مذهب و اصول اولیه اخلاق، اصولی ثابت و مطلق و غیرنسبی میباشند. در اینجا متأسفانه بیش از این نمیتوانیم سخن را دنبال نماییم.
ثانیاً، این که گفته میشود مذهبْ عقیده است و ملیتْ شخصیت، و رابطه ایندو رابطه عقیده و شخصیت است و اسلام شخصیتهای ملی را همان گونه که هستند تثبیت میکند و به رسمیت میشناسد، به معنی نفی بزرگترین رسالت مذهب است.
مذهب- آنهم مذهبی مانند اسلام- بزرگترین رسالتش دادن یک جهانبینی بر اساس شناخت صحیح از نظام کلی وجود بر محور توحید و ساختن شخصیت روحی و اخلاقی انسانها بر اساس همان جهانبینی و پرورش افراد و جامعه بر این اساس است که لازمهاش پایهگذاری فرهنگی نوین است که فرهنگ بشری است نه فرهنگ ملی. این که اسلام فرهنگی به جهان عرضه کرد که امروز به نام «فرهنگ اسلامی» شناخته میشود، نه از آن جهت بود که هر مذهبی کم و بیش با فرهنگ موجود مردم خود درمیآمیزد، از آن متأثر میشود و بیش و کم آن را تحت تأثیر خود قرار میدهد، بلکه از آن جهت بود که فرهنگسازی در متن رسالت این مذهب قرار گرفته است. رسالت اسلام بر تخلیه انسانهاست از فرهنگهایی که دارند و نباید داشته باشند و تحلیه آنها به آنچه ندارند و باید داشته باشند و تثبیت آنها در آنچه دارند و باید هم داشته باشند. مذهبی که کاری به فرهنگهای گوناگون ملتها نداشته باشد و با همه فرهنگهای گوناگون سازگار باشد، مذهبی است که فقط به درد هفتهای یک
[١]. اشپنگلر، جامعهشناس و صاحب نظریه معروف در فلسفه تاریخ. به نقل ریمون آرون در مراحل اساسی اندیشه در جامعهشناسی، ص ١٠٧.