مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦٦ - آینده جامعه ها
ساختهشده او به دست تصادف تاریخ است. به عبارت دیگر، این نظریه ملهَم از نظریه چهارم درباره اصالت فرد و جامعه، یعنی اصالةالاجتماعی محض است که قبلًا انتقاد کردیم.
درباره انسان- چه از نظر فلسفی و چه از نظر اسلامی- نمیتوان اینچنین داوری نمود. انسان به حکم نوعیت خاص خود، ولو بالقوه، شخصیت معین و راه و مقصد معین دارد که قائم به فطرت خدایی اوست و «خود» واقعی او را آن فطرت تعیین میکند. مسخ شدن و نشدن انسان را با ملاکهای فطری و نوعی انسان میتوان سنجید نه با ملاکهای تاریخی. هر تعلیم و هر فرهنگ که با فطرت انسانی انسان سازگار باشد و پرورشدهنده آن باشد، آن فرهنگْ اصیل است هرچند اولین فرهنگی نباشد که شرایط تاریخ به او تحمیل کرده است، و هر فرهنگ که با فطرت انسانی انسان ناسازگار باشد، بیگانه با اوست و نوعی مسخ و تغییر هویت واقعی او و تبدیل «خود» به «ناخود» است هرچند زاده تاریخ ملی او باشد. مثلًا اندیشه ثنویت و تقدیس آتش، مسخ انسانیت ایرانی است هرچند زاده تاریخ او شمرده شود، اما توحید و یگانهپرستی و طرد پرستش هرچه غیر خداست، بازگشت او به هویت واقعی انسانی اوست ولو زاده مرز و بوم خود او نباشد.
درباره مواد فرهنگ انسانی نیز به غلط فرض شده که اینها مانند مادههای بیرنگ هستند که شکل و تعین خاص ندارند، شکل و کیفیت اینها را تاریخ میسازد؛ یعنی فلسفه به هر حال فلسفه است و علمْ علم است و مذهبْ مذهب است و اخلاقْ اخلاق است و هنرْ هنر، به هر شکل و به هر رنگ که باشند؛ اما این که چه رنگ و چه کیفیت و چه شکلی داشته باشند، امری نسبی و وابسته به تاریخ است و تاریخ و فرهنگ هر قومْ فلسفهای، علمی، مذهبی، اخلاقی، هنری ایجاب میکند که مخصوص خود اوست؛ و به عبارت دیگر همچنان که انسان در ذات خود بیهویت و بیشکل است و فرهنگ او به او هویت و شکل میدهد، اصول و مواد اصلی فرهنگ انسانی نیز در ذات خود بیشکل و رنگ و بیچهرهاند و تاریخ به آنها هویت و شکل و رنگ و چهره میدهد و نقش خاص خود را بر آنها میزند. برخی در این نظریه تا آنجا پیش رفتهاند که مدعی شدهاند حتی «طرز تفکر ریاضی تحت تأثیر سبک