نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١٥١ - غزل آفتاب عشق
به والله به بالله به تالله *** به حق آيه نصر من الله
كه مو از دامنت دست بر نديرم *** اگر كشته شوم الحكم لله
اگر گفتند : مذنبى , بگو اولا شنيدم شما غفاريد , و ثانيا من ملك نيستم آدم زاده ام , و ثالثا :
ناكرده گنه در اين جهان كيست بگو *** آن كس كه گنه نكرده و زيست بگو
من بد كنم و تو بد مكافات دهى *** پس فرق ميان من و تو چيست بگو
اگر گفتند اين حرفها را از كجا ياد گرفتى ؟ بگو :
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود *** اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اگر گفتند چه مى خواهى ؟ بگو :
جز تو ما را هواى ديگر نيست *** جز لقاى تو هيچ در سر نيست
خوشتر از گفته تو گفتارى *** بهتر از دفتر تو دفتر نيست
دلگشاتر ز محضر قدست *** محضر هيچ نيك محضر نيست
جانفزاتر ز نفحه انست *** نفحه مشك و عود و عنبر نيست
جناب امين چنانكه آب و نان غذاى جسم مى شوند و خود بدن مى گردند , علم و عمل نيز انسان سازند . و به حكم حكيم برهان قطعى و معصوم اتحاد عاقل به معقول اعنى اتحاد عالم به معلوم و مدرك به مدرك , علم ذات جوهر نفس نفيس انسانى مى شود , و انسان به يافتن علم كه آب حيات روان است سعت وجودى مى يابد و وجود وى شديد و قوى مى گردد چه اين كه مرجع و مال علم به نور وجود است و اين نور وجود چشم نفس ناطقه بلكه عين وى مى گردد( العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء) .
و به عبارت كوتاه بسيار بلند معلم ثانى در مدينه فاضله( : كل ما كان وجوده أتم فانه اذا علم و عقل كان ما يعقل عنه و يعلم منه اتم) پس هر اندازه كه روان قوى تر باشد قوت وى كه نور علم است شريف تر و فاضل تر خواهد بود , و هر اندازه قوت روان فاضل تر باشد قوت آن بيشتر مى گردد , و نيروى نور ذاتش فزونى مى گيرد و