نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٩٩ - غزل آفتاب عشق
بعد از آن گفتم اگر رخصت فرمايى غزلى را كه دوش ساخته ام در حضور شما پرداخته گردد .
مبتهجا اجازت فرمود و گفتم :
شب عيد آمد آن عيدى كه باشد عيد سلطانى *** گروهى در سرورند و گروهى در پريشانى
گروهى فارغ از هر دو نه اين دارند و نى آنرا *** به دل دارند با سلطانشان صد عيد سلطانى
بسيار خوشش آمد و تحسين كرد و تشويق فرمود . تا اينكه گفتم :
پريشان نيستم از بى گلستانى چه در پيش است *** گلستانى ز سعدى و پريشانى ز قاآنى
خيلى خوشش آمد . تا اينكه گفتم :
چه غم ما را كه اندر حجره نبود نان و حلوايى *** بود تا نان و حلواى جناب شيخ ربانى
چه غم ما را كه اندر بر نباشد شربت و شكر *** كه كام ما بود شيرين همى ز آيات قرآنى
بسيار تقدير و تمجيد كرد و با چه شوق شعف بنده را نگاه مى كرد و به اشعارم گوش مى داد , تا اينكه گفتم :
چه غم ما را ز بى گلدانى و گلهاى رنگارنگ *** بود زهر الربيع سيد و انوار نعمانى
چه غم ما را كه دوريم از ديار و دوستان خويش *** الهى او ستادى باشد و آقاى شعرانى
خوشحال شد و خنده فرمود و گفت آقاى شعرانى را خوب در قافيه آوردى . تا اينكه بيت آخر را خواندم :
حسن خواهد ز لطف بيشمار ايزد بيچون *** دل پاكى منزه باشد از اوهام شيطانى