نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٢٥٨
خواب و پينگى نايد خواب و خوراك در تو راه ندارد و هر كه را خواب و خوراك كمتر است به تو نزديك تر است مرا با خود نزديك گردان . تو دومى ندارى تنهايى مرا به تنهايى خوى ده تا رنگ تو گيرم كه تو خوبى و بايد به خوبى تن در داد .
آفريدگارا براى خودم نابودى نمى بينم و هستم كه هستم و هستم كه هستم كه تا والى و حتى با بودم سازگار نيست ياريم فرما تا در اين كشتزار پاك بلد طيب تخم نيكبختى براى ابدم بكارم , و در اين بازار گرم رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله سرمايه اى تحصيل كنم كه به كارم آيد .
آفريدگارا در اين دل شب با تو عهد بستم كه دهن به هرزه نگشايم , و سخن بيهوده نگويم و در هر كارى جز خشنودى تو نخواهم و در هر حال جز راه تو نپويم .
آفريدگارا من جهان را درياى بيكرانى مى بينم و خودم را موجى از دريا وه چه دريايى و چه دريايى , وه چه موجى و چه موجى , اينهمه افواج امواج چه مى كنند مرا به زبان آنها آشنايى ده و مرا از من رهايى ده . خوشا آنانكه نه جهان مى بينند و نه امواج .
آفريدگارا جانم را بسوز و گداز بدار و زبانم را به راز و نياز .
آفريدگارا من كيستم من چرا از خود مى ترسم ؟ از كى بپرسم من كيستم ؟ جز تو كيست تا حل اين معمى كند و اين گره بسته را وا كند ؟
آفريدگارا از پشه آنقدر انديشه دارم كه از پيل و از مور آن اندازه كه از اژدهاى دمان و از كرم شب تاب همان كه از آفتاب , چيست كه عجيب نيست , رستنى ها همه حيرت آور , حيوانات همه مهيب , كوهها همه عجيب , درياها همه سهمگين , ستاره ها همه دلربا و جانفزا , اينهمه از كجا پيدا شدند , اصلشان چه قدر زيبا خواهد بود و چه قدر بزرگ و توانا خواهد بود , همه علمند و شعور , همه هشيارند و بيدار , همه در زمزمه مدح و ثناى تو , همه سر به آستان تو نهاده اند , اين چه شوكت و سلطنت است و اين چه جبروت و عظموت .
آفريدگارا جسم و جانم داده اى , گوش و زبانم داده اى , نطق و بيانم داده اى , ندانم چى به من نداده اى . توفيقم ده تا اين همه نعمت ها را كفران نكنم چه از شكر