نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١١٨ - غزل آفتاب عشق
بارى به قول بلبل بستان عشق حافظ شيرين سخن :
گرچه دوريم بياد تو قدح مى نوشيم *** بعد منزل نبود در سفر روحانى
جلوه بخت تو دل مى برد از شاه و گدا *** چشم بد دور كه هم جانى و هم جانانى
آيا مولاى من حاج على محمد صادق صادق پور كتب الله تعالى عليه الرحمة از داستان هفت خوان رستم كه حكيم ابوالقاسم فردوسى رحمة الله عليه در شاهنامه آورده است آگهى دارد ؟
هفت خوان , هفت عقبه و منزل بوده است كه وقتى كيكاوس در مازندران به بند افتاده بود رستم براى نجات او به مازندران مى رفت در اثناى راه چند جا ديوان و جادوان كشت و به هفت روز به مازندران رفت و كيكاوس را نجات داد و به سبب آنكه از هر منزلى كه مى گذشت به شكرانه آن ضيافتى مى كرد آن را هفتخوان گفته اند .
خوان اول : در راه جايى آساييد و به خواب رفت شرزه شيرى آهنگ وى كرد و رخش شير را هلاك كرد , چون رستم بيدار شد ديد كه به همت رخش از شر شير رهايى يافت و همى خداوند جهان را شكر كرد .
خوان دوم : پس از آن به راه افتاد و به بيابانى بى آب رسيد و گرمايى سخت بود كه نزديك بود تهمتن و رخش از تشنگى هلاك شوند آنقدر به درگاه خداوند تضرع و زارى كرد تا از رحمت خداوند ميشى صحرايى پيدا شد و رستم در پى او رفت كه به راهنمايى آن ميش به چشمه آبى رسيد و جان به سلامت بدر برد و خدا را شكر كرد .
خوان سوم : چون از آن چشمه سيراب شد و رخش را آب و شستشو داد عزم شكار كرد , گورى بيفكند و از گرسنگى هم نجات يافت و خواب آمد در كنار چشمه به خفت اژدهايى دژم كه از دم تا به دم هشتاد گز بود و از هراس وى هيچ جانورى در آن بيابان نيارست پا گذارد پديدار شد , رخش سم بر زمين كوفت و رستم بيدار شد