نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٩٢ - غزل آفتاب عشق
از اين ديو و دد مردم پر غرور *** همى كنج غربت خزيدن خوش است
همه شب به اميد صبح وصال *** چو نى ناله از دل كشيدن خوش است
الهى ز شوق غزالان عشق *** به صحراى وحدت چريدن خوش است
كلمه اى چند از عزيزان بود يا روح و ريحان از گلشن رضوان كه دماغ پرور و آرامش خاطر بود . سوگ الهى با دل دوستان افضل و امجد معادى و محمد چه كرد كه از هر درى بهانه مى گيرند و نامه تعزيت به اين مرغ پرشكسته پابسته محبوس در قفس مى فرستند . خداى متعال دوستانم را به جنت لقايش متنعم و مخلد بدارد . آمين( و يرحم الله عبدا قال آمينا) .
اميد هست كز اثر اين دعا و سوز *** مأمول دل بچشم خلايق شود چو روز
در ميان اساتيدم دو تن به نام الهى بودند : يكى آيت حق , عارف بالله , حكيم متأله كامل مكمل , فقيه متبحر , سالك مجذوب فناى در توحيد جناب محمد حسن آقاى الهى طباطبائى تبريزى , و ديگرى محيى الدين عارف بزرگوار عالم ربانى , حكيم عالى مقدار , صاحب تصانيف كثيره , حافظ عصر شاعر مفلق , مجذوب سالك حضرت حاج ميرزا مهدى الهى قمشه اى اعلى الله تعالى مقاماتهما و رفع درجاتهما . در سوگ اين دو الهى :
همى گويم الهى يا الهى *** تو از سوز دل زارم گواهى
هجران الهى طباطبائى سخت برايم سنگين بود كه ديرى نگذشت به هجران الهى قمشه اى نيز مبتلا شدم .
گفتم كه سوز آتش دل كم شود به اشك *** آن سوز كم نگشت و از آنم بتر بسوخت
اين بنده در شهريور هزار و سيصد و بيست و نه شمسى براى ادامه تحصيل از آمل به تهران آمده بودم در چندين حلقه درس و مجلس بحث شركت كردم