نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١٢٤ - غزل آفتاب عشق
حكيم است كه درباره اصحاب كهف فرمايد : نحن نقص عليك نبأهم بالحق انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى
درباب حقيقة الايمان و اليقين اصول كافى كلينى رضوان الله تعالى عليه روايت شده است كه رسول الله صلى الله عليه و آله نماز صبح بگذارد و بعد از نماز جوانى را در مسجد ديد كه پينگى مى زد و سرش را فرود مى آورد . رسول الله صلى الله عليه و آله بدو گفت : اى فلان چگونه صبح كرده اى ؟ گفت : يا رسول الله صبح كرده ام در حالى كه صاحب يقينم . رسول الله از گفتار وى به شگفت آمد و گفت هر يقينى را حقيقتى است , حقيقت يقين تو چيست ؟ گفت اى رسول الله يقينم مرا اندوهگين كرد و شبم را به بيدارى و روزهاى گرمم را به تشنگى كشانيده است تا آنكه گويا من اكنون به عرش پروردگار نگاه مى كنم كه براى حساب واداشته شده است و خلائق براى حساب محشورند و من در ميان آنانم و گويا كه به اهل بهشت مى نگرم كه در بهشت متنعمند و يكديگر را مى شناسند و بر اريكه ها تكيه داده اند و گويا كه اهل آتش را مى بينم كه در آتش معذبند و فرياد برمى آورند و گويا كه من اكنون آواز زبانه آتش را مى شنوم كه بر گوش هاى من مى پيچد .
رسول الله به اصحاب خود فرمود : هذا عبد نور الله قلبه اين بنده ايست كه خداوند دل او را به ايمان روشن كرده است .
سپس رسول الله بدو فرمود : الزم ما انت عليه از اين حال جدا مشو . آن جوان گفت : يا رسول الله براى من از خداوند بخواه كه در خدمت تو شهادت را روزى من گرداند . رسول الله به خواست كه طولى نكشيد آن جوان در بعضى از غزوات نبى صلى الله عليه و آله بعد از نه نفر كه وى دهمين بود شربت شهادت چشيد .
عارف جامى در سبحة الابرار گويد :
والى مصر ولايت ذوالنون *** آن باسرار حقيقت مشحون
گفت در كعبه مجاور بودم *** در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانى ديدم *** نه جوان سوخته جانى ديدم
لاغر و زرد شده همچو هلال *** كردم از وى ز سر مهر سؤال