نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١٤٢ - غزل آفتاب عشق
قابل است كه گنجينه معارف ربوبى گردد كه بدان انسان از ديگر جانوران ممتاز است مى پرسد ؟ خداوند عالميان شاهد است كه از جواب آن شرمسارم .
به مجنون كسى گفت كاى نيك پى *** چه بودت كه ديگر نيايى بحى
مگر در سرت شور ليلى نماند *** خيالت دگر گشت و ميلى نماند
چو بشنيد بيچاره بگريست زار *** كه اى خواجه دستم ز دامن بدار
مرا خود دلى دردمند است و ريش *** تو نيزم مزن بر سر ريش نيش
نه دورى دليل صبورى بود *** كه بسيار دورى ضرورى بود
بگفت اى وفادار فرخنده خوى *** پيامى كه دارى به ليلى بگوى
بگفتا مبر نام من پيش دوست *** كه حيف است نام من آنجا كه اوست][١]]
آقاى عزيز يكى از بزرگان اهل تميز گفته است : اگر عرش و آنچه را كه در بر دارد صد هزار هزار برابر آن در گوشه اى از گوشه هاى دل عارف بالله نهاده شود بدان احساس نمى كند . ديگرى گفته است : اين بزرگ مرد از گنجايش دل خويش بدانچه يافته است سخن مى گويد نه آنچنانكه گنجايش دل است . آنگاه خود در گنجايش دل عارف بالله سخن گفته است كه اين زمان بگذار تا وقت دگر .
نه اين است كه خاتم صلى الله عليه و آله فرمود( : لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل) . يعنى مرا با خداوند وقتى است كه در آن وقت هيچ ملك مقرب و هيچ پيغمبر مرسل نمى گنجد . و از اين پيغمبران مرسل يكى خود آن
[١]بوستان سعدى .