نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١٤١ - غزل آفتاب عشق
چون شير غائب شد روباه گوش و دل هر دو را بخورد . چون شير باز آمد گفت گوش و دل كو ؟ جواب داد كه اگر او گوش و دل داشتى كه يكى مركز عقل و ديگر محل سمع است پس از آنكه صولت ملك ديده بود دروغ من نشنودى و به فريب من فريفته نشدى و با پاى خود به سر گور نيامدى .
آقاى عزيز آنكه دل دارد دلدل دارد .
عاشقى پيدا است از زارى دل *** نيست بيمارى چو بيمارى دل][١]]
مى بينيد كه سوخته بارقه عشق باباطاهر عريان را چه سوز و گداز از درد دل است كه دوبيتى ها و ديگر گفته هايش هر يك شعله آتشين است :
ألا تا زار چون تو دلبرستم *** سراپا همچو سوته مجمر ستم
جدا از تو بخلد و حور و طوبى *** اگر خرسند گردم كافرستم
نه بى از افسر شاهيم فخرى *** كه اين ژوليده مو به زافسر ستم
چو شمعم گر سر اندازند صد بار *** فروزنده تر و سوزان تر ستم
سمندروش ميان آتش عشق *** يكى پر كنده مرغ بى پر ستم
اگر روزى دو صد بارت بوينم *** به جان مشتاق بار ديگر ستم
خدايا عشق طاهر بى نشان بى *** كه از عشق بتان بى پا سر ستم
آقا از كدام دل مى پرسد ؟ آيا از دلى كه مخروطى شكل صنوبرى است و در پهلوى چپ قرار دارد ؟ اين دل در كار است و بطور طبيعى در قبض و بسط است . ولى اين دل را درازگوش و خرگوش و استر و اشتر و ديگر جانوران نيز دارند و با آنها در داشتن اين دل انبازيم و بدون هيچ دو دلى مميز انسان از حيوان اين دل نيست و آنكس كه گفته است :
آنكس كه سرشت ناز گل كرد *** گل را به چهل صباح دل كرد
دل آينه ظهور خود ساخت *** دل مظهر پاك نور خود ساخت][٢]]
درباره اين دل مشترك نگفته است . و اگر از قلبى كه لطيفه غيبى الهى است و
[١]مثنوى عارف رومى .
[٢]داعى شيرازى .