رساله نور علي نور در ذکر و ذاکر و مذکور - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٨٨ - فصل دهم در ادب مع الله است كه به هفت قلم آراسته شده است و در آن سه تبصره است قلم اول اينكه در ادب مع الله حضور قلب بايد , دوم اينكه بدون اذن تصرف نكند , سوم اينكه عبادت حبى باشد , چهارم اينكه خدا را به اسماى حسنى بخواند , پنجم در موضوع وقايه است , ششم در عدم اعتداى در دعا است هفتم در تعظيم اسماء الله تعالى است
به خدا صادق باشى خواه در لفظ محب خوانده شوى و خواه عاشق . در( امالى) صدوق به اسنادش روايت شده است عن المفضل قال : سالت ابا عبد الله عليه السلام عن العشق , قال : قلوب خلت عن ذكر الله فاذاقها الله حب غيره . ( ١٩١ ) بديهى است كه اين حديث در مذمت عشق نفسانى غير عفيف است , و سخن در عشق حقيقى با خدا است و اطلاق عاشق و معشوق بر حق سبحانه هيچگونه خطاب خلاف ادب نيست علاوه اينكه اجازه روايى را هم نقل كرده ايم .
مرحوم فيض صاحب( وافى) و( صافى) در رساله( گلزار قدس) نيز در اين مقام همين بيان را دارد و خلاصه آن اينكه گويد([ : و اما آنچه گروهى از قاصران گمان كرده اند كه نسبت عشق و محبت به جناب الهى روا نيست از جمود طبع ناشى شده و بناى آن بر قصور است از شناختن جناب الهى , و معنى عشق نيست مگر فرط محبت و استيلاى آن كه در قرآن مجيد از آن به شدت حب تعبير شده چنانكه مى فرمايد : والذين آمنوا اشد حبالله .
داستان نصل با اميرالمؤمنين عليه السلام را كه از( انوار) سيد جزائرى نقل كرده ايم , عارف جامى نيكو به نظم در آورده است و آن را شيخ بهائى در دفتر چهارم( كشكول) نقل كرده است ( ص ٤١٢ ط ١ ) :
شير خدا شاه ولايت على *** صيقلى شرك خفى و جلى
روز احد چون صف هيجا گرفت *** تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پيكان به گل او نهفت *** صد گل محنت ز گل او شكفت
روى عبادت سوى محراب كرد *** پشت بدرد سر اصحاب كرد
خنجر الماس چو بند آختند *** چاك به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگار گون *** آمد از آن گلشن احسان برون
گل گل خونش به مصلى چكيد *** گشت چو فارع ز نماز آن بديد
اين همه گل چيست ته پاى من *** ساخته گلزار مصلاى من