مباحثي از اصول فقه - محقق داماد، سيد مصطفى - الصفحة ١٣٥ - عقل عملى و عقل نظرى
كه در حقيقت منظور از عقل , همان معقول است , زيرا پرواضح است كه در هر دو قسم , تنها نيروى درك كننده عقل است و اين معقولات هستند كه به دو بخش تقسيم مى شوند . و در حقيقت بايستى گفت : معقول نظرى و معقول عملى .
هرگاه واقعيتها و هستى هاى عالم مورد ادراك عقل قرار گيرد , مى گويند : عقل نظرى . و هرگاه بايستى ها و نبايستى ها , شايستى ها و نشايستى ها ادراك شود , آن را عقل عملى مى خوانند . و يا به تعبير ديگر , اگر آنچه را كه بايد دانست و آن را دريافت , مورد درك قرار گيرد , آن را عقل نظرى گويند . مثل اينكه انسان در يابد كه كل , بزرگتر از جزء است و يا آن كه مجموع زواياى مثلث برابر با دو قائمه است . اينها از واقعيت هاى جهانند , و سزاوار است كه انسان آنها را در يابد و بدان آگاه گردد , و هيچگونه ارتباطى به اعمال و كردار آدميان ندارد . ولى اگر آنچه را كه بايد انسان به آن عمل كند , مورد ادراك قرار گيرد , كه مستقيما با كردار و رفتار آدميان مرتبط است , آنرا عقل عملى خوانند . مثل آنكه عقل درك كند كه عدالت بايستنى و خوب بوده و سزاوار است كه آدمى به عدالت عمل كند . در مقابل , ستمگرى زشت و نبايستنى بوده و سزاوار است كه آدمى از آن احتراز كند . در مورد دوم , عقل به واقعيتى از واقعيت هاى بيرون از خويش دست نيافته است , بلكه واقعيت و حقيقت عينا همين ادراك و دريافت عقلى است . اين نوع ادراكات مستقيما با حوزه عمل آدمى ارتباط دارد , ولى ادراكات نوع اول با كل جهان در رابطه است .
حال مى گوئيم كه خوبى و بدى به معناى اول , يعنى كمال و نقص , از واقعيتهاى جهانند . زيرا كه كمال , از مقوله هستى , و