زیبا های اخلاق - حسین انصاریان - الصفحة ٢٨٩ - كرامتى شگفت از سالكى كم نظير
بيابان ترس گرفت ، فكر پدرم كه اكنون با كاروان رفته و چه كسى از او مواظبت مى كند و چه كسى در پياده و سوار شدن و وضو گرفتن به او يارى مى دهد مرا آزار مى داد .
در اين فكر بودم كه به ذهنم آمد آقا و مولاى خود حضرت حجة بن الحسن را بخوانم . بلافاصله گفتم : يا اباصالح المهدى ادركنى . تا اين استغاثه را نمودم ، ناگهان در برابر ديدگانم سرور مهربانم را ديدم كه فرمود : اين راه را در پيش بگير و برو . عظمت او به من مهلت نداد تا با جنابش سخن بگويم ، همان راهى را كه فرموده بودند طى كردم ، چند دقيقه اى بيشتر نرفته بودم كه منظره اى بهت انگيز پيدا شد ، قهوه خانه اى با باغى زيبا و درختانى شاداب و حوض آب و فواره اى روح انگيز ، پياده شده و زير درختان نشستم ، برايم چايى آوردند ، طعمش با چايى هاى ديگر تفاوت داشت ، دو سه ليوان چايى خوردم كه ناگهان متوجه شدم پول ندارم . به كسى كه چايى آورده بود گفتم : آقا من پول ندارم . گفت : كسى از تو پول نمى خواهد ، اين چايى براى تو خلق شده است !!
وقتى خستگى ام برطرف شد از جاى برخاستم و به راه افتادم ، چند دقيقه اى بيش راه نرفته بودم كه ديدم به قافله رسيدم . قافله اى كه از اول شب تا صبح راه رفته و اكنون قصد دارند اطراق كنند ، سراغ پدر رفتم ديدم منتظر است پياده اش كنم . از من پرسيد كجا بودى ؟ گفتم : عقب ماندم ، خوابم برد ، سپس او را پياده كرده و مشغول خدمت او شدم .
آرى ، امام زمان (عليه السلام) مى تواند با يك اشاره آن قهوه خانه را با آن امكانات خلق كند و با يك اشاره مرحوم آيت الله خوانسارى را طىّ الارض دهد و با يك چشم به هم زدن وى را به قافله برساند .