حدیث حوزه - حدیث حوزه - الصفحة ٧١ - اَباصَلت، رهیافتهی خراسان
رحلت امام ـ را بهخوبی تبیین میكند؛ همچنین گزارشهایی در دست است كه وی در نیشابور حدیث میگفته است.[١٨١]
وی در شمار زاهدان[١٨٢] و عالمان برجستهای بوده كه پس از سفرهای حدیثی بسیار وارد مرو میشود. در آن دوران مأمون خلیفهی دانشمند عباسی در مرو برای شركت در جنگ حضور داشته است. وقتی مأمون دانش اباصلت را میبیند، از او میخواهد تا در دربار خلیفه و همراهی وی در جنگ حضور داشته باشد و وی نیز میپذیرد؛ بدین سان او در شمار خواص خلیفه درآمد و همواره مورد توجّه مأمون بود تا زمانی كه بحث خلق قرآن[١٨٣] پیش آمد و اندیشهی او برخلاف مأمون بود.[١٨٤] در گزارش یاد شده بیش از آنچه گذشت نیامده است؛ ولی بهنظر میرسد كه اباصلت از آن پس دیگر نزد مأمون نمانده است. با توجّه به دوران طرح مباحث خلق قرآن ـ كه پس از رحلت امام رضاD ـ بوده است،[١٨٥] بهنظر میرسد كه وی پس از رحلت امام با دستگاه حكومت تا سال ٢١٨ق مرتبط بوده است.
جایگاه
ارتباط نزدیک وی با امام تا آخرین لحظات عمر شریفش و نقل روایات گسترده از امام، نشان از جایگاه نزدیک وی دارد. جالیان نیز او را فردی مورد اعتماد (ثقة)[١٨٦] راستگو و از جهت
[١٨١]. الخصال، ص٥٣؛ الامالی طوسی، ص٤٥١.
[١٨٢]. به ظاهر وی در پوشش نیز تابع گروهی از زاهدان بوده و به نوعی ژندهپوش بوده است؛ چه اینكه دربارهی وی آمده است: «وكان صاحب قشاف و هو من آحاد المعدودین فی الزهد.»
[١٨٣]. مسألهی خلق القرآن از مسایل كلامی است كه در سدههای دوم و سوم سبب اختلاف شدید دانشمندان اسلامی با یکدیگر شد. این اندیشه در اواخر حكومت امویان به صورت مخفی در برخی از محافل بیان شد. جعد بن درهم، معلّم مروان بن محمّد ـ آخرین خلیفه اموی ـ نخستین كسی است كه این اندیشه را ابداع كرد. این مسأله در عصر مأمون بسیار قوّت گرفت و به اوج خود رسید. دستگاه حكومتی نسبت به مخالفان این اندیشه سختگیریهای بسیاری انجام داد و حتّی خون بسیاری از مخالفان این نظریه را حلال شمرد و جنایات بسیاری مرتكب شدند. (حیاة الامام الرضا، ج٢، ص٢٢٠.)
[١٨٤]. تاریخ بغداد، ج١١، ص٤٨، ش٧٢٨.
[١٨٥]. مسایل خلق قرآن از سال ٢١٢ق. به وسیلهی مأمون بسیار آشكار شد و در سال ٢١٨ق به اوج خود رسید (تاریخ الاسلام، ج١٥، ص٨). ابنكثیر(م٧٧٤ق) در توصیف وقایع این سال و فجایع مسألهی خلق قرآن از جانب حكومت مینویسد: «وقعت بین الناس فتنة عظیمة فانا لله و انا الیه راجعون.» (البدایة و النهایة، ج١٠، ص٢٧٢.)
[١٨٦]. رجالالنّجاشی، ص٢٤٥، ش٦٤٣.