آئين بلاغت: شرح مختصر المعانى - شیرازی، احمد امین - الصفحة ١٦٦
داستانهائى آورده كه ما بيك داستان اكتفا مينمائيم. سه نفر كه اهل سه رشته و فن بودند باهم بگردش و تفريح رفتند. يكى از آنها صحّاف خوشخطى بود كه باو ورّاق مىگفتند. و ديگرى سائغ يعنى زرگر و سومى بقّار يعنى گاودار. روز بپايان ميرسيد و خورشيد كمكم ميخواست غروب نمايد. خورشيد در اينوقت از روز مدوّر و قرمز رنگ و بزرگتر از آنچه در وسط آسمان است ديده ميشود. يكى از سه نفر گفت اى دوستان بگوئيد كه خورشيد مانند چيست؟ درباره مشبهبه اختلاف شد و هريك از آنها تشبيه بچيزى كردند كه در ذهن خودشان بود و از خيالات انباشته خويش كه در اثر حرفه و فن خودشان جمعآورى شده استفاده نمودند. بقّار گفت اگر شير را پنير نمايم و بآن زعفران بسيار بزنم و اين پنير را بصورت قالب گرد درآورم خورشيد مانند آن است. سائغ گفت اگر از طلا شكلى مدوّر مانند گلوبند بسازم و آنرا آراسته نمايم خورشيد مانند آن خواهد بود. صحاف گفت اگر كاغذى صيقلى را بر روى مقوّا نصب نمايم با آب و رنگ مخصوص، چنان در ميآيد كه ميتوان گفت خورشيد مانند آن است.
فظهر ان ليس المراد: آنچه را كه ما قبلا تذكر داديم شارح بآن اشاره مينمايد. و آن اين بود كه صاحب مفتاح در اين بحث مىگفت جامع عقلى يا وهمى و خيالى چيزهائى هستند كه بوسيله آنها در مفكّره اجتماع حاصل ميشود نه آنكه خود اينها مدرك باشند. مثلا جامع عقلى امرى است كه بسبب آن امر عقل اقتضا مىكند كه در قوه مفكّره اجتماع حاصل شود. و همينطور وهمى و خيالى و دليل اين مطلب هم اينست كه مثلا تضادّ كه جزء جامع وهمى بود از معانى