آئين بلاغت: شرح مختصر المعانى - شیرازی، احمد امین - الصفحة ١٦٢
را بنام تقابل عدم و ملكه ناميدهاند مانند عمى و بصر، كفر و ايمان.
عمى بكسى گويند كه از شأن او بصير بودن است ولى اينك بصير نيست پس بديوار و سنگ نمىگويند عمى دارد يا بصير است.
صورت دوم را كه از شأن عدمى وجود نباشد بنام تقابل ايجاب و سلب ناميدهاند كه گاهى هم بنام تقابل تباين خوانده شده مانند قيام و لا قيام، انسان و لا انسان.
قسم دوم آن بود كه هردو وجودى باشند كه اين هم دو قسم ميشود زيرا يا تصور يكى از آنها موقوف بر ديگرى هست يا نيست كه صورت اول را بنام تقابل تضايف ناميدهاند و تضايف شرح داده شد و اگر تصور يكى موقوف بر ديگرى نباشد بنام تقابل تضاد ناميده شده مانند سواد و بياض. اين چهار قسمت را اقسام تقابل ناميدهاند و گاهى كه متنافيين گويند منظورشان اين چهار قسمت است.
باز متقابلين گاهى داراى تقابل حقيقىاند و گاهى اعتبارى. اول مانند سواد و بياض. دوم مانند اسود و ابيض. زيرا اسود و ابيض اگر تقابل دارند باعتبار مأخذ اشتقاق آنها است چون اسود يعنى ذات ثبت له السّواد و ابيض ذات ثبت له البياض و نيز ارتفاع و انخفاض حقيقة تقابل دارند ولى سماء و ارض اعتبارا. چه اينكه لازمه سماء بلندى و لازمه ارض پستى است.
و هو التقابل: شارح تضادّ را تعريف مينمايد به التقابل بين امرين وجوديّين ... تقابل بمعنى تعاند است بقيد وجوديّين تقابل ايجاب و سلب و نيز تقابل عدم و ملكه را خارج كرد. يتعاقبان على محل واحد.
يعنى در يكجا اجتماع نمىكنند بلكه اگر يكى باشد آن ديگرى