شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٨
اخص نيست، بلكه رابطه آنها رابطه جزء و كل است. در چنين مواردى، يا مجموع چند علم حقيقتى را يك علم واحد اعتبار كردهاند و نسبت اين علم اعتبارى اعم را با هريك از آن اجزا سنجيدهاند يا بالعكس: هريك از اجزاى يك علم حقيقى را يك علم اعتبار كردهاند و نسبت كل را به اين اجزا سنجيدهاند.
در هرحال، چه كلّ علم اعتبارى باشد و اجزا علم حقيقى و چه اجزا علوم اعتبارى باشند و كلّ علم حقيقى، هميشه علم اخص جزء علم اعم است. در چنين مواردى اساسا، جدايى و تباينى بين دو علم نيست تا يكى متوقف بر ديگرى و محتاج آن باشد. يك علم عينا خود جزء و بخشى از علم ديگر است. پس هيچگاه نمىتوان گفت كه علم اعم عهدهدار اثبات موضوع يا ساير اصول موضوعه علم اخص است، زيرا علم اعم خود علم ديگرى غير از اخص نيست.
اما گاهى دو علم متبايناند و آندو را از آن جهت باهم مىسنجيم كه يكى عهدهدار اثبات پارهاى از اصول موضوعه علم ديگر است؛ يعنى، در حقيقت مسائل يكى متوقف بر مسائل ديگرى است، زيرا اثبات موضوع يا ساير اصول موضوعه يكى جزء مسائل ديگرى بهشمار مىرود. در اين موارد، به علمى كه متوقف و محتاج است «علم اسفل» و به علمى كه متوقّف عليه و محتاج اليه است «علم اعلى» مىگويند.
با بيان فوق، در مىيابيم كه رابطه بين ساير علوم و فلسفه اولى از نوع دوم است نه اول. پس اينكه ساير علوم نيازمند فلسفه اولى هستند از اين جهت است كه فلسفه اولى عم اعلى است و ساير علوم اسفلاند، نه از اين جهت كه فلسفه اولى اعم است و ساير علوم اخص. فلسفه اولى اعم از ساير علوم نيست، زيرا ساير علوم جزئى از فلسفه اولى بهشمار نمىآيند. البته فلسفه نظرى به معنايى كه قدما در نظر مىگرفتند نسبت به ساير علوم اعم است، زيرا قدما همه علوم نظرى را يك علم فرض مىكردند و نام «فلسفه نظرى» را بر آن مىنهادند، طبعا فلسفه نظرى شامل فلسفه اولى، طبيعيات و رياضيات مىشده است؛ بنابراين هريك از اين علوم- فلسفه اولى، رياضيات و طبيعيات- جزئى از فلسفه نظرى بهشمار مىآمدهاند. ازاينرو، فلسفه نظرى اعم و ساير علوم اخص بودهاند. اما در مورد فلسفه اولى اين سخن درست نيست.
خلاصه كلام اينكه اولا، اين سخن كه فلسفه اولى اعم از ساير علوم است، چون موضوعش اعم است، فى حد نفسه سخن نادرستى است و ثانيا، به فرض صحت، دليل بر آن نيست كه ساير علوم محتاج فلسفه اولى هستند.