شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠٣
است در قبال وجود محلّ، ثانى اوست و به اين اعتبار وجود فى نفسه است و داراى ذات و ماهيتى است مخصوص به خود، چنانكه محلّ آن نيز داراى ذات و ماهيتى است مخصوص به خود، و همين وجود عينا خود ربط و اضافه به محل است، به اين اعتبار وجود رابطى براى خودش نيست، كمالات آن كمالات خود نيست، متصف نمىشود به اينكه داراى خود و كمالات خود است و به تعبير فلسفى وجود لنفسه ندارد، بلكه به اين اعتبار وجود رابطى عينا كمال محلّ خود است و نيز كمالاتش همه كمالات محل است، حالتى از حالات محل و شأن و صفتى از شئون و صفات آن است، محل آن متصف مىشود به اينكه داراى او و كمالات اوست و نبودنش عينا نقصان و كمبودى است براى محلّ و به تعبير فلسفى وجود للغير دارد. در مقابل، وجود لنفسه وجود فى نفسهاى است كه هويت و وجود آن عين اضافه و ارتباط به شىء ديگر نيست، مستقل از ساير اشياست و لهذا نه عدمش نقصان شىء ديگرى است و نه وجود و كمالات وجوديش كمالات شىء ديگرى. نبودنش نقصان خود او وجود و كمال وجوديش تنها كمالات خود اوست.
اين مطلب را به اين عبارت نيز مىتوان گفت كه وقتى وجود رابطى، مثلا علم، در خارج محقق شود، هم ماهيت علم، كه تاكنون معدوم بود، موجود مىشود و هم وصف عالميت انسان ولى وقتى وجود لنفسه- مثلا انسان- در خارج محقق شود، فقط ماهيت انسان در خارج موجود مىشود و لاغير. به تعبير كتاب، وقتى وجود رابطى در خارج محقق شود، هم طرد عدم از ماهيت خود مىكند، هم طرد عدم از شىء ديگرى، البته نه طرد عدم از ماهيت آن شىء، بلكه طرد عدمى زائد بر ماهيت آن شىء كه نقصان آن شىء به حساب مىآيد ولى وقتى وجود لنفسه موجود شود، فقط طرد عدم از ماهيت خود مىكند و نه طرد عدم از شىء ديگرى.
به تعبير ديگر، اصلا حيثيت وجود حيثيت طرد عدم است. حقيقت وجود يعنى چيزى كه طرد عدم مىكند. پس هر وجودى طارد عدمى است؛ چه وجود فى غيره، چه وجود فى نفسه لنفسه، چه وجود فى نفسه لغيره؛ ولى فرق وجود فى غيره با وجود فى نفسه اين است كه وجود فى غيره، هرچند طرد عدم مىكند، اين طرد طرد عدم يك ماهيت نيست، برخلاف وجود فى نفسه كه طرد آن حتمّا طرد عدم ماهيتى است و با تحقق آن ماهيتى از ماهيات كه تاكنون معدوم بود متصف به موجود بودن مىشود. پس ملاك بازشناسى وجود فى نفسه از وجود فى غيره اين است كه ببينيم آيا اين وجود طرد عدم از ماهيتى از ماهيات مىكند يا نه، اگر جواب مثبت