شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٤١
بايد موجود باشد تا علم به آن متصور باشد. از سوى ديگر، محل بحث علم خداوند است به اشيا قبل از وجود آنها؛ يعنى، علم به اشيا در مرتبهاى كه هيچاند. پس براى متكلمين يكى از دو راه باقى ماند: يا منكر شوند كه خداوند به اشيا قبل از وجود آنها علم دارد يا قائل شوند به اينكه شيئيت مساوق وجود نيست. راه اول كه انكار علم مطلق خداوند است مخالف صريح نص قرآن كريم و روايات بود، بنابراين ايشان راه دوم را انتخاب كردند؛ يعنى، انكار مساوقت وجود و شيئيت. با انكار اين مطلب، معدومات نيز شىءاند و على هذا علم خداوند به آنها علم به لا شىء و هيچ نيست، بلكه علم به شىء است. تذكر اين نكته نيز ضرورى است كه متكلمين تنها معدومات ممكن الوجود را شىء مىدانند ولى در معدومات ممتنع الوجود نيز مانند فلاسفه منكر شيئيتاند.
از ديگر مشكلات ايشان مسئله اوصاف انتزاعى است كه از آن با نام «حال» ياد مىكنند.
براى توضيح، جسم ابيض را در نظر مىگيريم. شكى نيست كه در اين مورد شيئى وجود دارد به نام «جسم» و نيز وصفى وجود دارد به نام «ابيض» ولى علاوه بر اين دو عقل انسان وصف ديگرى به نام «ابيضيّت» نيز انتزاع مىكند. با توجه به اينكه براى متكلمين مسئله اوصاف انتزاعى و اعتبارى- معقولات ثانيه فلسفى- حل نشده بود، طبعا از نظر ايشان بايد تمام اوصاف انتزاعى نيز موجود باشند، پس ابيضيّت، ضاحكيّت، اسوديّت، كاتبيّت، موجوديّت، واحديّت، عليّت و امثال آنها نيز نمىتوانند معدوم باشند، زيرا انسان اشياء خارجى را به آنها متصف مىكند. از سوى ديگر، وقتى به خارج رجوع مىكردند مىديدند كه در خارج بجز جسم و بياض چيز ديگرى موجود نيست، اوصافى كه در خارج مىتواند موجود باشد فقط ضحك است، سفيدى است سياهى است، كتابت است و امثال آنها و وجود اوصافى به نام «ضاحكيّت»، «ابيضيّت»، «اسوديّت»، و «كاتبيّت» بىمعناست. بنابراين، ايشان در مورد صفات انتزاعى، يعنى احوال، در يك تناقض قرار گرفتند. زيرا از يكسو، نمىتوانستند منكر اين اوصاف بشوند و حكم به معدوم بودن آنها كنند و از سوى ديگر نمىتوانستند حكم كنند به وجود آنها در خارج و لذا بين وجود و عدم واسطه قائل شدند. به عقيده ايشان، اين نوع اوصاف، يعنى احوال، نه موجودند و نه معدوم. پس بين وجود و عدم واسطهاى هست به نام «حال».
با توجه به اعتقاد فوق طبعا، اين مسئله خودنمايى مىكند كه «اگر وجود و عدم متناقض نيستند، پس چه چيزهايى متناقضاند؟» در جواب، قائل شدند كه ثابت و منفى متناقضاند.