شرح نهاية الحكمة( مصباح) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١١٢
نيستند، به اين معناست كه تركيبى محقق نشده و مركبى بهوجود نيامده است، زيرا هرچه غير از حقيقت وجود فرض شود بطلان محض است و معدوم صرف. پس اگر جزء ديگر حقيقت وجود نيست، معدوم است و در نتيجه تركيبى در كار نيست؛ و اگر كلّ و مركب غير از حقيقت وجود است، پس مركب معدوم است، يعنى مركّبى بهوجود نيامده است؛ و اگر هردو غير حقيقت وجودند، نه جزء ديگرى در كار است و نه كل و مركّبى؛ هرچه هست همين حقيقت وجود است و لا غير، پس جزء ديگر و مركّب را هرگونه فرض كنيم مستلزم محال است، بنابراين وجود جزء مركّبى نيست:
و ثالثا، انّ الوجود لا يكون جزء لشىء، لانّ الجزء الاخر و الكلّ المركّب منهما، ان كانا هما الوجود بعينه، فلا معنى لكون الشىء جزء لنفسه و ان كان احدهما او كلاهما غير الوجود، فلا تركيب.
در بيان فوق، فرض كرديم وجود خود يكى از اجزاست و جزء ديگرى با آن تركيب و كلّ حاصل مىگردد. اكنون مىتوان فرض كرد كه وجود همان كلّ و مركب است كه از دو جزء ديگر تشكيل شده است، در اين صورت استحاله اين فرض عينا با همان بيانى كه در فرض اول بهكار رفت ثابت مىشود. پس به اين نتيجه مىرسيم كه وجود جزء ندارد. بنابراين، وجود نه جزء چيزى است و نه خود جزء دارد، يعنى حقيقتى است بسيط:
و بهذا البيان يثبت انّ الوجود لا جزء له و يتبيّن ايضا ان الوجود بسيط فى ذاته.
٢- ٣- ٦: تحقيق در بساطت وجود
گاه وقتى سخن از بساطت به ميان مىآيد، مقصود بساطت مفهوم وجود است، به اين معنا كه اين مفهوم مانند مفاهيم ماهوى نيست كه به جنس و فصل تحليلپذيرند. اين سخن صحيح است ولى در اين فرع مطمح نظر نيست. زيرا اولا، اين نوع بساطت خاص وجود نيست، مفاهيم ديگرى نيز هستند كه بسيطاند، مانند اجناس عاليه و ثانيا، بساطتى كه در اين فرع مطرح است از فروع اصالت وجود و متوقف بر آن است، در حالىكه بساطت مفهوم وجود متوقف بر اصالت وجود نيست، قائلين به اصالت ماهيت و متكلمين نيز آن را بسيط مىدانند.
پس مقصود از بساطت وجود در اين فرع بساطت حقيقت عينى وجود است ولى، نظر به