ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١٨٠ - افراط در پذيرش و تسليم در برابر هر چه كه حديث نام دارد، يكى از دو علت وقوع در اين افترائات مىباشد
اگر ايشان را به مرغى تشبيه كند كه با غير همسر خود درآميخته و پرش ريخته و بىپر در آشيانهاش افتاده باز هم گوش ندهند و هم چنان زناكارى را ادامه دهند تا آنكه جبرئيل نازل شود و ايشان را به جبر از فاحشهاى كه به حالت طاق و از برهنه افتاده جدا كند. راستى اگر بىشرمترين فواحش و زناكاران و دريدهچشمترين و بىآبروترين آنان در حال زنا به كمترين برخوردى از برخوردهايى كه براى يوسف نقل كردهاند برخورد كند، قطعا نبضش از حركت مىماند و اعضايش خشك مىشود، پس اين يوسف چقدر مىبايستى بىشرم و گمراه باشد كه با آن همه برخورد هم چنان به كار زشت و نامشروع خود سرگرم باشد.[١] در مذمت صاحبان اين قول چه خوب گفتهاند بعضى از مفسرين كه: اين طايفه يوسف (ع) را در اين واقعه متهم كردهاند با اينكه هر كس كمترين ارتباطى با يوسف داشته بر برائت و پاكى او شهادت داده از خدا گرفته تا خود زليخا، اما خداى تعالى فرموده:(إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ) و شاهدى كه اهل خانه عزيز بوده گفته:(إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ)- تا آخر دو آيه- و اما عزيز گناه را به گردن همسرش انداخته و گفته:(إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ) و خود زليخا گفته:(الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ)، زنان اشرافى مصر گفتهاند:(حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ)، يوسف كه خدا او را راستگو خوانده خودش اين تهمتها را از خود دفع كرده و گفته:(أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ).
حال با اينكه همه نامبردگان به طهارت دامن يوسف گواهى دادهاند چرا عدهاى سبك مغز اين حرفها را از خود درست مىكنند، و دست به دست مىگردانند؟ جهت عمده آنها دو چيز است:
[افراط در پذيرش و تسليم در برابر هر چه كه حديث نام دارد، يكى از دو علت وقوع در اين افترائات مىباشد]
يكى از افراطشان در پذيرفتن و تسليم در برابر هر حرفى كه اسم حديث و روايت داشته باشد، و لو هر چه باشد. اينها آن چنان نسبت به حديث ركون و خضوع دارند كه حتى اگر بر خلاف صريح عقل و صريح قرآن هم باشد قبولش نموده احترامش مىگذارند، و يهوديان هم وقتى اينها را ديدند، مشتى كفريات مخالف عقل و دين را به صورت روايات در دست و دهان آنان انداخته و به كلى حق و حقيقت را از يادشان بردند اذهانشان را از معارف حقيقى منصرف نمودند.
بطورى كه مىبينيد كه براى معارف دين جز حس هيچ اصل ثابتى قائل نبوده و براى مقامات معنوى انسانى از قبيل نبوت و ولايت و عصمت و اخلاص، هيچ پايه و اصلى جز وضع و اعتبار نمىشناسند، و با آنها معامله اوهام دائر در مجتمع اعتبارى انسانى كردهاند كه
[١] كشاف، ج ٢، ص ٤٥٧.