ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٥٢ - ١ - داستان يوسف در قرآن
بگويد.
يوسف (ع) رؤياى اولى را چنين تعبير كرد كه: وى بزودى از زندان رها شده سمت پيالهگردانى دربار را اشغال خواهد كرد، و در تعبير رؤياى دومى چنين گفت كه: بزودى به دار آويخته گشته مرغها از سرش مىخورند، و همين طور هم شد كه آن جناب فرموده بود، در ضمن يوسف به آن كس كه نجات يافتنى بود در موقع بيرون شدنش از زندان گفت: مرا نزد صاحبت بياد آر، شيطان اين سفارش را از ياد او برد، در نتيجه يوسف سالى چند در زندان بماند.
بعد از اين چند سال پادشاه خواب هولناكى ديد و آن را براى كرسىنشينان خود بازگو كرد تا شايد تعبيرش كنند، و آن خواب چنين بود كه گفت: در خواب مىبينم كه هفت گاو چاق، طعمه هفت گاو لاغر مىشوند، و هفت سنبله سبز و سنبلههاى ديگر خشكيده، هان اى كرسىنشينان نظر خود را در رؤياى من بگوئيد، اگر تعبير خواب مىدانيد.
گفتند: اين خواب آشفته است و ما داناى به تعبير خوابهاى آشفته نيستيم. در اين موقع بود كه ساقى شاه به ياد يوسف و تعبيرى كه او از خواب وى كرده بود افتاد، و جريان را به پادشاه گفت و از او اجازه گرفت تا بزندان رفته از يوسف تعبير خواب وى را بپرسد، او نيز اجازه داده به نزد يوسف روانهاش ساخت.
وقتى ساقى نزد يوسف آمده تعبير خواب شاه را خواست، و گفت كه همه مردم منتظرند پرده از اين راز برداشته شود، يوسف در جوابش گفت: هفت سال پى در پى كشت و زرع نموده آنچه درو مىكنيد در سنبلهاش مىگذاريد، مگر مقدار اندكى كه مىخوريد، آن گاه هفت سال ديگر بعد از آن مىآيد كه آنچه اندوختهايد مىخوريد مگر اندكى از آنچه انبار كردهايد، سپس بعد از اين هفت سال، سالى فرا مىرسد كه از قحطى نجات يافته از ميوهها و غلات بهرهمند مىگرديد.
شاه وقتى اين تعبير را شنيد حالتى آميخته از تعجب و مسرت به وى دست داد، و دستور آزاديش را صادر نموده گفت: تا احضارش كنند، ليكن وقتى مامور دربار زندان مراجعه نموده و خواست يوسف را بيرون آورد، او از بيرون شدن امتناع ورزيد و فرمود: بيرون نمىآيم مگر بعد از آنكه شاه ماجراى ميان من و زنان مصر را تحقيق نموده ميان من و ايشان حكم كند.
شاه تمامى زنانى كه در جريان يوسف دست داشتند احضار نموده و در باره او با ايشان به گفتگو پرداخت، همگى به برائت ساحت او از جميع آن تهمتها متفق گشته به يك صدا گفتند: خدا منزه است كه ما از او هيچ سابقه سويى نداريم، در اينجا همسر عزيز گفت: ديگر حق آشكارا شد، و ناگزيرم بگويم همه فتنهها زير سر من بود، من عاشق او شده و با او بناى مراوده را گذاردم، او از راستگويان است. پادشاه امر او را بسيار عظيم ديد، و علم و حكمت و استقامت و امانت او در نظر وى عظيم آمد، دستور آزادى و احضارش را مجددا صادر كرد و