ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٢٨ - چند روايت در مورد انتساب سرقت به يوسف
همچنين يوسف (ع) مقصودش از آن كلام اصلاح بوده است[١].
مؤلف: اينكه امام (ع) فرمود: مقصودش اصلاح بوده منافاتى با روايت قبلى كه مىفرمود: مقصودش اين بود كه شما يوسف را دزديدهايد ندارد، آرى فرق است ميان اينكه ظاهر كلام مطابق با واقع نباشد، يا اينكه متكلم معناى صحيحى را اراده كرده باشد كه در مقام گفتگو از كلام مفهوم نباشد، و قسم دوم دروغ و مذموم نيست، به دليل اينكه امام فرمود: او مقصودش اصلاح بوده، يوسف مىخواست با اين توريه برادر خود را نزد خود نگهدارد، و ابراهيم هم خواسته است بتپرستان را متوجه كند به اينكه بت كارى نمىتواند بكند.
و در معناى سه حديث آخرى اخبار و احاديث ديگرى در كافى[٢] و كتاب معانى الاخبار[٣] و تفسير عياشى[٤] و تفسير قمى[٥] آمده.
[چند روايت در مورد انتساب سرقت به يوسف ٧ در سخن برادران او:(فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ)]
در تفسير عياشى از اسماعيل بن همام روايت كرده كه گفت: حضرت رضا (ع) در ذيل آيه(إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ) فرمود: اسحاق پيغمبر، كمربندى داشت كه انبياء و بزرگان يكى پس از ديگرى آن را به ارث مىبردند، در زمان يوسف اين كمربند نزد عمه او بود، و يوسف هم نزد عمهاش بسر مىبرد، و عمهاش او را دوست مىداشت، روزى يعقوب نزد خواهرش فرستاد كه يوسف را روانه كن دوباره مىگويم تا نزد تو بيايد، عمه يوسف به فرستاده يعقوب گفت فقط امشب مهلت دهيد من او را ببويم فردا نزد شما روانهاش مىكنم، آن گاه براى اينكه يعقوب را محكوم كند و قانع سازد به اينكه چشم از يوسف بپوشد، فرداى آن روز آن كمربند را از زير پيراهن يوسف به كمرش بست، و پيراهنش را روى آن انداخت و او را نزد پدر روانه كرد، بعدا (به دنبالش آمده) به يعقوب گفت: (مدتى بود) كمربند ارثى را گم كرده بودم، حالا مىبينم يوسف آن را زير پيراهنش بسته، و چون قانون مجازات دزد در آن روز اين بود كه سارق برده صاحب مال شود، لذا بهمين بهانه يوسف را نزد خود برد، و يوسف هم چنان نزد او بود[٦].
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس از رسول خدا ٦
[١] اصول كافى، ج ٢، ص ٣٤١، ح ١٧، ط بيروت.
[٢] اصول كافى، ج ٢ ص ٣٤٣، ح ٢٢، ط بيروت.
[٣] معانى الاخبار، ص ٢٠٩، ح ١.
[٤] عياشى ج ٢، ص ١٨٥، ح ٥٠.
[٥] تفسير قمى، ج ١، ص ٣٤٩.
[٦] تفسير عياشى، ج ٢، ص ١٨٥، ح ٥٣.