ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٣١ - دو روايت در باره شكايت نزد خدا بردن يعقوب
الفرج بعد الشده ، و ابن ابى حاتم، و طبرانى در كتاب اوسط ، و ابو الشيخ، و حاكم، و ابن مردويه، و بيهقى در كتاب شعب الايمان : از انس از رسول خدا ٦ حديثى روايت كردهاند كه در آن دارد: جبرئيل آمد و گفت: اى يعقوب! خدايت سلامت مىرساند و مىگويد: خوشحال باش و دلت شاد باشد كه به عزت خودم سوگند اگر اين دو فرزند تو مرده هم باشند برايت زندهشان مىكنم، اينك براى مستمندان طعامى بساز، كه محبوبترين بندگان من دو طائفهاند، يكى انبياء و يكى مسكينان، و هيچ مىدانى چرا چشمت را نابينا و پشتت را خميده كردم و چرا برادران بر سر يوسف آوردند آنچه را كه آوردند؟ براى اين كردم كه شما وقتى گوسفندى كشته بوديد و در اين ميان مسكينى روزهدار آمد و شما از آن گوشت به او نخورانديد.
از آن به بعد هر گاه يعقوب (ع) مىخواست غذا بخورد دستور مىداد جارچى جار بزند تا هر كه از مساكين غذا مىخواهد با يعقوب غذا بخورد، و اگر يعقوب روزه بود موقع افطارش جار مىزدند: هر كه از مستمندان كه روزهدار است با يعقوب افطار كند[١].
و در مجمع در ذيل جمله(فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً ...)، در خبرى آمده كه خداى سبحان فرموده: به عزت خودم سوگند بعد از آنكه تو بر من توكل و اعتماد كردى من هم بطور قطع آن دو را بتو باز مىگردانم.[٢]
[١] الدر المنثور، ج ٤ ص ٣٢، ط بيروت.
[٢] مجمع البيان، ج ٥، ص ٢٤٨، ط تهران.