ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٥٩ - ٣ - داستان يوسف از نظر تورات
تورات مىگويد[١]: يوسف را به مصر بردند در آنجا فوطيفار خواجه فرعون كه سرپرست شرطه و مردى مصرى بود او را از دست اسماعيليان خريد و چون خدا با يوسف بود از هر ورطه نجات مىيافت، و او در منزل آقاى مصريش به زندگى پرداخت.
و چون رب با او بود، هر كارى كه او مىكرد خداوند در مشيتش راست مىآورد و كارش را با ثمر مىكرد، بهمين جهت وجودش در چشم سيدش و همچنين خدمتگزاران او نعمتى آمد، در نتيجه او را سرپرست خانه خود كرد و هر چه داشت به او واگذار نمود، و از روزى كه او را موكل به امور خانه خود ساخت ديد كه پروردگار خانهاش را پر بركت نمود، و اين بركت پروردگار شامل همه ما يملكش- چه در خانه و چه در صحراى او- شده، از همين جهت هر چه داشت به دست يوسف سپرد و بهيچ كارى كار نداشت، تنها غذا مىخورد و پى كار خود مىرفت.
تورات بعد از ذكر اين امور مىگويد: يوسف جوانى زيبا و نيكو منظر بود، همسر سيدش چشم طمع به او دوخت، و در آخر گفت: بايد با من بخوابى. يوسف امتناع ورزيد و بدو گفت:
آقاى من (آن قدر مرا امين خود دانسته كه) با بودن من از هيچ چيز خود خبر ندارد و تمامى اموالش را به من سپرده، و او الآن در خانه نيست و چيزى را جز تو از من دريغ نداشته، چون تو ناموس اويى، با اين حال من با چنين شر بزرگى چه كنم آيا خداى را گناه كنم؟ اين ماجرا همه روزه ادامه داشت، او اصرار مىورزيد كه وى در كنارش بخوابد و با او بياميزد، و اين انكار مىورزيد.
آن گاه مىگويد: در همين اوقات بود كه روزى يوسف وارد اتاق شد تا كار خود را انجام دهد، و اتفاقا كسى هم در خانه نبود، ناگهان همسر سيدش جامه او را گرفت در حالى كه مىگفت بايد با من بخوابى، يوسف جامه را از تن بيرون آورد و در دست او رها كرد و خود گريخت.
همسر آقايش وقتى ديد او گريخت: اهل خانه را صدا زد كه مىبينيد شوهر مرا كه اين مرد عبرانى را به خانه راه داده كه با من ملاعبه و بازى كند، آمده تا در كنار من بخوابد، و با صداى بلند مىگفت، همين كه من صداى خود را بفرياد بلند كردم او جامهاش را در دست من گذاشت و گريخت، آن گاه جامه يوسف را در رختخواب خود گذاشت تا شوهرش به خانه آمد و با او در ميان نهاد، و گفت اين غلام عبرانى به خانه ما آمده كه با من ملاعبه كند؟ همين حالا كه فريادم را بلند كردم جامهاش را در رختخواب من نهاد و پا بفرار گذاشت.
[١] تورات، اصحاح ٣٩ از سفر تكوين.