ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٥٧ - ٣ - داستان يوسف از نظر تورات
دوازده تن بودند كه رأوبين پسر بزرگتر يعقوب و شمعون و لاوى و يهودا و يساكر و زنولون از يك همسرش به نام ليئة به دنيا آمدند، و يوسف و بنيامين، از همسر ديگرش راحيل ، و دان و نفتالى از بلهه كنيز راحيل، و جاد و اشير از زلفه كنيز ليئة به دنيا آمدند.
اينها آن فرزندان يعقوب بودند كه در فدان أرام از وى متولد شدند.
تورات مىگويد[١]: يوسف در سن هفده سالگى بود كه با برادرانش گوسفند مىچرانيد و در خانه بچههاى بلهه و زلفه دو همسر پدرش زندگى مىكرد و تهمتهاى نارواى ايشان را به پدر، گزارش نمىداد و اما اسرائيل (يعقوب) يوسف را بيشتر از ساير فرزندان دوست مىداشت، چون او فرزند دوران پيريش بود، لذا براى خصوص او پيراهنى رنگارنگ تهيه كرد، وقتى برادران ديدند، چون نمىتوانستند ببينند پدرشان يوسف را بيشتر از همه فرزندانش دوست مىدارد به همين جهت با او دشمن شدند به حدى كه ديگر قادر نبودند با او سلام و عليك يا صحبتى كنند.
يوسف وقتى خوابى ديد و خواب خود را براى برادران تعريف كرد بغض و كينه ايشان بيشتر شد، يوسف به ايشان گفت: گوش بدهيد اين خوابى كه من ديدهام بشنويد، اينك در ميان كشتزار دستهها را مىبستيم، و اينك دسته من برخاسته راست ايستاد، و دستههاى شما در اطراف ايستادند و به دسته من سجده كردند برادران گفتند نكند تو روزى بر ما مسلط شوى و يا حاكم بر ما گردى، آتش خشم ايشان به خاطر اين خواب و آن گفتارش تيزتر شد.
بار ديگر خواب ديگرى ديد، و براى برادران اينچنين تعريف كرد كه: من بار ديگر خواب ديدم كه آفتاب و ماه و يازده كوكب برايم به سجده افتادند، اين خواب را براى پدر نيز تعريف كرد، پدر به او پرخاش كرد و گفت: اين خواب چيست كه ديدهاى، آيا من و مادرت و يازده برادرانت مىآييم براى تو به خاك مىافتيم؟ سپس برادران بر وى حسد بردند، و اما پدرش قضيه را بخاطر سپرد.
مدتى گذشت تا اينكه برادران به دنبال چرانيدن اغنام پدر به شكيم رفتند، اسرائيل به يوسف گفت: برادرانت رفتهاند به شكيم يا نه؟ گفت آرى رفتهاند، گفت پس نزديك بيا تا تو را نزد ايشان بفرستم، يوسف گفت اينك حاضرم، گفت: برو ببين برادرانت و گوسفندان سالمند يا نه، خبرشان را برايم بياور، او را از دره حبرون فرستاد و يوسف به شكيم آمد، در
[١] تورات، اصحاح ٣٧ از سفر تكوين.