درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٥
فلک نیز فلک دیگری احاطه دارد و بر آن نیز فلک دیگر تا به نه فلک میرسد . این افلاک مانند پوست پیاز بر یکدیگر احاطه پیدا کردهاند . آن دانشجو اینها را میآموخت و با اعتقاد راسخ به آن علم پیدا میکرد . اینجا " کون شیء من شیء " هست ، یعنی کون العالم من الجاهل ، قبلا جاهل بوده و حالا عالم شده . اما این علمش در عین اینکه علم است به این معنا که قطع و جزم است و شکی در آن ندارد ، در عین حال جهل مرکب است . این اعتقاد ، دانستن نیست ، یک سلسله خطاهائی است که در ذهنش آمده است و اشتباهاتی است که برای او پیدا شده است . نمیتوانیم بگوئیم " کون شیء من شیء " نیست ، اگر نباشد باید حالش هیچ فرقی نکند ، در حالی که فرق کرده و از نظر خودش عالم کاملی شده . میشود گفت که مثلا بطلمیوس عالم نبوده ؟ عالم بوده ، در عین حال ما نمیتوانیم . علمی را که صددرصد خطا بوده کمال بدانیم . بنابراین ارسطو این قسم را ذکر نکرده و فقط یک قسم آن را ذکر کرده است .
ایراد سوم
ثالثا ایراد دیگری که بر بیان ارسطو در اینجا هست اینست که ارسطو درباب استحاله چنین گفت که موردی که علی سبیل الاستکمال نیست حتما علی سبیلالاستحاله است ، یعنی حتما زوال یک شیء و عروض شیء دیگر میباشد . در حالیکه ما یک قسم دیگر داریم که نه میتوانیم بگوئیم علی سبیلالاستکمال است و نه علی سبیلالاستحا له ، آن شق دیگری است و داخل در هیچ یک از این دو مورد نیست و در عین حال " کون شیء من شیء " هست . ببینید ، گفتیم که استحاله وقتی است که عنصری به عنصر دیگر که در عرض او است تبدیل شود یعنی صورت آن عنصر اول زایل شود و صورت عنصر دوم پیدا گردد . احیانا درباب مرکبات هم شاید بگویند که وقتی مرکبی تبدیل به مرکب دیگری که در عرض او است میشود ، صورت مرکب اول زایل میشود و صورت