درسهای الهیات شفا 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٩٠
علی حده ، ولا واحده من الصورتین تبقی مع الثانیة ، فیکون واجبالوجود متغیر الذات . حالا وارد این مطلب میشود که علم حقتعالی نمیتواند زمانی باشد ، و علم به وجه کلی است . [ پس جایز نیست که زمانی آنها را موجود تعقل کند و زمانی آنها را معدوم تعقل کند ] . لفظ " منها " در اینجا یعنی اینکه [ علم ] از ناحیه آنها است و چنین علمی انفعالی است . وقتی که علم اینجورشد ، در یک زمان موجود است و در یک زمان معدوم . یعنی لازم میآید که در یک زمان که [ آن متغیر ] موجود است ، علمش به آن چنین باشد که آن موجود است ، و در زمانی که [ آن متغیر ] معدوم است علمش عوض شود ، و چنین شود که آن معدوم است . سؤال : نه تنها هر دو درست است ، که هر سه هست . استاد : اگر هر دو باشد ، آن وقت غلط است . الان که شما علم دارید که مثلا زید فردا میآید ، آیا باز فردا هم میتوانید همین علم را به همین شکل داشته باشید ؟ - : علم اول در ظرف خود درست است ، و هنوز هم همان میآید است . استاد : در ظرف خودش ، میدانیم که میآید است ، ولی الان چطور ؟ این علم کلی را شما دارید ، [ ولی ] به طور جزئی آن را میگوئید . شما اگر الان در خودتان نگاه کنید ، [ میبینید ] که زمان را در آنجا کلی گرفتهاید ، جزئی بگیرید [ ببینید چنین میشود ؟ ] وقتی که شما علم دارید که فلان حادثه واقع میشود ، بعد از اینکه حادثه واقع شد ، آیا باز نحوه علم شما همان علم متوجه به آینده است ؟ نه اما اگر به نحو کلی زمانی باشد ، هیچ وقت عوض نمیشود . و آن چنین است که علم دارید که مثلا روز پانزده بهمن ساعت پنج بعد از ظهر سال ١٣٥٤ فلان حادثه واقع میشود ، که این یک امر مجرد و کلی است در ذهن شما ، که خودتان را به کلی از زمان خارج کردهاید . در آنجا هیچ قیدی نمیآورید که آن در گذشته است یا در آینده . مثل علمی است که منجم دارد . علم او هم به همین شکل است . علم منجم